تبليغاتX
من بلاگر نیستم
من بلاگر نیستم

HOMEPAGE E-MAIL Archive
Free Citizen on Facebook

پنجاه روز و سه روز(4)

Fri 17 Oct 2008-7:5 PM -امیرحسین اعتمادی

بازجو:آیا می دانید برای چه بازداشت شده اید؟

من:شما من را دستگیر کرده اید.از من می پرسید چرا دستگیر شده ام.

بازجو:بهتر است با من صادق باشید.دراینصورت است که من می توانم به شما کمک کنم.

من:من واقعا نمی دانم که چرا بازداشت شده ام.

بازجو:اتهام شما اقدام علیه امنیت ملی از طریق شرکت در تجمعات غیرقانونی و اخلال در نظم عمومی است.شما چه کار کرده اید؟

(بعد از این سوال بود که فهمیدم اظهارات قبلی بازجو در خصوص صداقت و اینکه می خواهد از خودم بشنود که چه کار کرده ام تنها یک دلیل دارد و آن هم اینکه خودش هم نمی داند من بیرون چه کاره بوده ام و فعلا اطلاعات زیادی درباره من در دستشان نیست.)

من:حدس می زنم که در ارتباط با تجمع روز یکشنبه در داخل دانشگاه بازداشت شده ام که با وجود اینکه تجمعی صنفی و غیر سیاسی بود من حضوری در آن نداشتم.

بازجو با این جملات شادمان از رسیدن به اطلاعاتی تازه،دستی بر شانه ام گذاشت و برگه بازجویی را که در آن به چند سوال کلی جواب داده بودم از من تحویل گرفت.

من:می توانم سوالی بپرسم؟

بازجو:استثناءً می توانبد.

من:ما توسط چه نهادی بازداشت شده ایم.

بازجو:قوه قضائیه!!!

و اولین جلسه بازجویی که بازجو نام آن را تفهیم اتهام گذاشته بود،اینگونه تمام شد.جلسه ای که بیشتر به تفهیم اتهامات من برای او شبیه بود تا برای خودم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(3)

Mon 13 Oct 2008-11:55 PM -امیرحسین اعتمادی

وضو گرفتن واقعا فرصت خوبی بود.هم برای تغییر آب و هوا و هم برای بیرون آمدن از سلول.همین که آبی به سر وصورت می زدی خودش کلی بود.تصمیم گرفته بودم نمازها را طولانی بخوانم.هرچه دعا و ذکر بلد بودم در نماز می گفتم تا وقت بیشتری گرفته شود.از بیکاری در سلول بهتر بود.بعد از خواندن نماز، نهار را هم آوردند.عدس پلو بود.باز هم از گلویم پایین نمی رفت.به زور بیشترش را خوردم.خیلی خوابم می آمد.پلک هایم سنگین شده بود.احتمالا از کم خوابی شب قبل بود.دراز که شدم کمی بعدتر خواب بودم.خوابم سنگین نشده بود که با صدای سید جوان بیدار شدم.می خواست که پشت به در بایستم.گفت که بازجویی دارم و تاکید می کرد که از زیر چشمبند نباید جایی را ببینم.از سلول که بیرون آمدیم از یک راهرو رد شدیم و از زیر یک پرده عبور کردیم که به نظر ورودی بخش دیگری از بند بود.سید خیلی سریع من را با خودش می برد تا نتوانم مسیر را تشخیص بدهم.پرسید که آیا جایی را می بینم که پاسخ منفی دادم که ناگهان مسیرش را عوض کرد و دوباره به سمت سلول برگشتیم.با عصبانیت گفت:"آشغال!خودت گفتی که از زیر چشمبند می بینی!!"در را بست و رفت.گیج بودم.شاید هم هنوز خوابم و نمی دانم چه می گویم.چند دقیقه ای نگذشت که سید دوباره آمد.این بار چشمبند پهن تری با خودش آورده بود.برایش توضیح دادم که بار قبل هم جایی را نمی دیدم که گفت خودم گفته ام که می بینم.به نظرم آمد که تمام اینها برنامه ای بود تا فضای قبل از اولین بازجویی را برایم ملتهب کنند.دوباره از همان مسیر قبلی رفتیم تا به ورودی رسیدیم که تعدادی کفش در مقابل آن دیده می شد.از یک راهروی دیگر رد شدیم و از تعدادی پله بالا رفتیم.وارد یک سلول شبیه سلول خودم شدم و روی یک صندلی دسته دار رو به دیوار نشستم.دلهره اولین بازجویی به سراغم آمده بود.هنوز دقیقه ای از رفتن سید نگذشته بود که با سلام صدای جوانی متوجه حضور آقای بازجو شدم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(2)

Sat 11 Oct 2008-3:56 PM -امیرحسین اعتمادی

با صدای در نگهبان برای دریافت چای و صبحانه بیدار شدم.شب قبل را راحت نخوابیده بودم.لامپ سلول تا صبح روشن بود و اجتناب از شنیدن صدای تحقیرآمیز و آزار دهنده نگهبان جوان بند،مانع از آن شده بود که بخواهم آن را خاموش کنند.نگهبان تاکید می کرد که باید چای را از دستش بگیرم و به گذاشتن آن درون سلول رضایت نمی داد.از چند سلول آنطرف تر صدایی آشنا شنیدم که از خوردن صبحانه امتناع می کرد.نگهبان خیلی محترمانه و به نوعی ملتمسانه از او می خواست که صبحانه اش را بخورد.صبحانه را که خوردم تصمیم گرفتم برای رفتن به دستشویی در را به صدا دربیاورم.این بار نگهبان دیگری به سراغم آمد.صدایش مهربان بود.در حالی که پشت به در ایستاده بودم چشمبند را بر چشمم زد.باید به این روش عادت می کردم.مسیر رفتن به دستشویی با چشمبندی که از زیر آن می توانستم کف سبزرنگ راهرو را ببینم خیلی طولانی نبود که احتمالا سلول من یکی از اولین سلولهای راهرو بود.وضو گرفته به سلول برگشتم.باید نماز قضا شده صبح را می خواندم.نوعی الزام بود بدون آنکه اعتقادی داشته باشم.بعد از نماز دوباره در گوشه ای از سلول نشستم و به تنها کاری پرداختم که از دستم برمی آمد."فکر کردن".اتفاقات شب قبل در جشن دوستانم در گروه متالورژی از مقابل ذهنم عبور کرد.اعتراض چند ساعته پس از آن در کوی به حضور نیروی انتظامی،خبر روزنامه جمهوری اسلامی در صبح روز دستگیری،مکالمه ساعاتی قبل از دستگیری با بهارک.راستی بهارک منتظرم بود.حتما تا حالا خبردار شده بود.یعنی امیدوار بودم که اینطور باشد.امیدم به دستگیری هر سه نفر ما و مخصوصا سعید بود.چند نفری هم ما را در هنگام خروج از بوفه و دانشکده با هم دیده بودند.از بیرون صداهایی می آمد.تعداد زندانی ها در اینجا کم نبود.هر از چند گاهی یکی را از سلول خارج می کردند و به جایی می بردند.همان صبح فهمیدم که اینجا همه "آقا سید" هستند و نگهبانها را باید اینطوری صدا بزنم.هم آقا و هم سید!!اشتباه بود.ولی باید به آن تن می دادم.

بخشی از خاطرات زندان- خرداد۸۲

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(1)

Fri 10 Oct 2008-2:19 PM -امیرحسین اعتمادی

پس از بررسی اولیه سلول شروع به خواندن نماز مغرب و عشا کردم.این اولین نماز من بعد از سالهای نوجوانی بود.سعی کردم حواسم را خوب جمع کنم تا سوتی ندهم.مطمئن بودم که چشمهایی مرا زیر نظر دارند.نماز را که خواندم نفس راحتی کشیدم.گویی در امتحانی سخت موفق شده ام.بیشتر حالت رفع تکلیف داشت.ارتباطی برقرار نشده بود.هنوز گیج بودم.آیا کسی از دستگیری ما خبردار خواهد شد؟کی برای بازجویی به سراغم خواهند آمد؟سعید کجاست؟غرق در این افکار بودم که نگهبان ظرف غذا را از دریچه پایین، درون سلول گذاشت.تخم مرغ آب پز بود و یک نصفه سیب زمینی پخته.اشتها نداشتم.فکر کردم اگر نخورم بی جهت بهانه به دستشان می دهم.به سختی از گلویم پایین می رفت.دوباره فکر و خیال بود که به سراغم آمده بود.چرا نتوانستیم از دست آنهایی که سوار ماشین سعید شده بودند فرار کنیم.به عقب بر می گشتم و شرایط را تغییر می دادم.اگر درهای ماشین قفل بودند.اگر سعید بعد از دستگیری ماشین را به جایی می زد.اگر و اگر و اگر...طرح هایی که تقریبا در تمام مدت انفرادی گاه و بیگاه به سراغم می آمد و هربار به بن بست دستگیری منجر می شد.

بخشی از خاطرات زندان-خرداد۸۲

پی نوشت:از امروز دوباره خاطرات زندان را پی می گیرم.اما نه به شکل سابق.سعی می کنم که بخشهایی از آن روزها را به صورت گزیده انتخاب کنم که ان شاء الله به هیچ جای کسی هم برنخورد.این گزیده خاطرات کوتاه خواهد بود اما احتمالا به صورت روزانه در این وبلاگ محترم قرار خواهد گرفت.می ماند بخشهای مهمترش که فعلا نزد خودم باقی می ماند.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin