بازجو:آیا می دانید برای چه بازداشت شده اید؟
من:شما من را دستگیر کرده اید.از من می پرسید چرا دستگیر شده ام.
بازجو:بهتر است با من صادق باشید.دراینصورت است که من می توانم به شما کمک کنم.
من:من واقعا نمی دانم که چرا بازداشت شده ام.
بازجو:اتهام شما اقدام علیه امنیت ملی از طریق شرکت در تجمعات غیرقانونی و اخلال در نظم عمومی است.شما چه کار کرده اید؟
(بعد از این سوال بود که فهمیدم اظهارات قبلی بازجو در خصوص صداقت و اینکه می خواهد از خودم بشنود که چه کار کرده ام تنها یک دلیل دارد و آن هم اینکه خودش هم نمی داند من بیرون چه کاره بوده ام و فعلا اطلاعات زیادی درباره من در دستشان نیست.)
من:حدس می زنم که در ارتباط با تجمع روز یکشنبه در داخل دانشگاه بازداشت شده ام که با وجود اینکه تجمعی صنفی و غیر سیاسی بود من حضوری در آن نداشتم.
بازجو با این جملات شادمان از رسیدن به اطلاعاتی تازه،دستی بر شانه ام گذاشت و برگه بازجویی را که در آن به چند سوال کلی جواب داده بودم از من تحویل گرفت.
من:می توانم سوالی بپرسم؟
بازجو:استثناءً می توانبد.
من:ما توسط چه نهادی بازداشت شده ایم.
بازجو:قوه قضائیه!!!
و اولین جلسه بازجویی که بازجو نام آن را تفهیم اتهام گذاشته بود،اینگونه تمام شد.جلسه ای که بیشتر به تفهیم اتهامات من برای او شبیه بود تا برای خودم.