تبليغاتX
من بلاگر نیستم
من بلاگر نیستم

HOMEPAGE E-MAIL Archive
Free Citizen on Facebook

پنجاه روز و سه روز(10)

Sun 16 Nov 2008-3:51 PM -امیرحسین اعتمادی

از تصمیمی که در بازجویی گرفته بودم مطمئن نبودم.از طرفی بازجو اطلاعاتی درباره من نداشت و از طرف دیگر عدم هماهنگی میان من و سعید و اجدادی کار را خراب می کرد.می شد حدس زد که اجدادی تا ایجا چیزی درباره من نگفته است.از بیرون صدای یکی از زندانیان می آمد که با صدای بلند از سید در مورد برگزاری دعای کمیل در بند سوال می کرد.صدای اجدادی بود.چند سلولی از من دورتر بود.خنده ام گرفته بود.خوشحال بودم که بالاخره صدایش را می شنیدم.خواستم به نوعی جوابش را داده باشم.در سلول را محکم تر از همیشه به صدا در آوردم و از سید مهربان که هنوز در راهرو بود خواستم قرآن را برایم عوض کند.کمی بعدتر صدای حرف زدن یکی از زندانیها با سید توجهم را به خودش جلب کرد.خیلی صمیمی حرف می زدند.برای منی که هنوز صدای نگهبانها را با هم اشتباه می گرفتم عجیب بود.بعد از مدتی با آرامشی که در نتیجه تماس تلفنی عصر به دست آورده بودم، به خواب رفتم.فردا جمعه بود و بعید بود که از بازجویی خبری باشد.و اینچنین هم بود.جمعه زندان مانند تمام جمعه های بیرون از زندان خسته کننده بود.زندان هم سوت و کور و بی سر و صدا بود.از اجدادی هم صدایی نشنیدم.فقط بعد از شام بود که باز هم صدای صحبت سید مهربان با یکی از زندانیها را شنیدم.خیلی راحت و با صدای نسبتا بلند با هم حرف می زدند.پنجمین روز انفرادی هم تمام شده بود و من به یاد مهدی اللهیاری از بچه های دانشکده افتادم که در آذر ماه ۸۱ شانزده روز را در انفرادی سپری کرده بود.

اما شنبه همراه با اطلاعات خوبی برای من بود.در این روز بود که بالاخره معمای تغییر صدای نگهبانها را حل کردم.آن هم وقتی بود که به هواخوری رفتم.این بار نگهبانی که اسم کوچک را من صدا می زد، کمی با من صحبت کرد.از محل زندگی و دانشگاه و رشته ای که در آن درس می خوانم سوال کرد.کمی که حرف زد فهمیدم که این صدا، صدای سید مهربان بند نیست.این سید همانی بود که همراه سید جوان دیگری در روز دستگیری ما در بند حاضر بودند و با هم در یک شیفت کار می کردند و صبح روز بعد جایشان را با سید مهربان و آن سید جوان بداخلاق عوض می کردند.دانستن این موضوع به ادامه حضور من در زندان کمک زیادی کرد.به تدریج می دانستم که از هرکدام از نگهبانها چه درخواستی می توانم داشته باشم.کم کم برنامه زندان هم برایم روتین شده بود.بیدارباش و صبحانه  در ساعتی که احتمالا بین ۷ تا ۸ بود.خواندن نماز قضا شده صبح و قرآن بعد از رفتن به دستشویی و گرفتن وضو.کمی استراحت تا رسیدن زمان اذان ظهر و رفتن دوباره به دستشویی.نماز ظهر و بعد از آن خوردن نهار.خواب بعد از آن نهار که این مورد کاملا برای گذر زمان و جبران کم خوابی شبها لازم بود.پس از بیدار شدن هم نگاه کردن به خطوط نور خورشید که از نورگیر بالای سلول بر روی دیوار می افتاد و نقش ساعت آفتابی را به هنگام غروب برای من بازی می کرد.ناپدید شدن خطها به منزله رسیدن ساعت شام بود که برای خودش تفریح جالبی به شمار می رفت.پس از شام هم برای وضو و آخرین وعده قضای حاجت به سراغم می آمدند.از مسواک هم فعلا خبری نبود و سید قول داده بود که مسواکهای جدید در راه است.این برنامه روتین در صورت رفتن به بازجویی دچار تغییراتی می شد و البته فکر و خیال بهترین همدم در اوقات بیداری و بیکاری سلول بود.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(9)

Fri 7 Nov 2008-12:59 PM -امیرحسین اعتمادی

حضور در کوی را به کلی انکار کرده بودم.فکر کردم اگر بگویم در کوی بوده ام دیگر هیچ راه فراری نخواهم داشت.امیدوار بودم بچه ها هم حرفی نزنند.یعنی همانطور که من در مورد آنها حرفی نمی زدم و تصمیم داشتم فقط در مورد خودم جواب بدهم.بازجو که دید من در مورد تجمعات کوی خود را به بی خبری زده ام،سوالها را به سمت تجمع روز یکشنبه دانشگاه کشاند و اینکه چه کسانی صحبت کردند و چه گفتند.من هم در جواب گفتم که تجمع، صنفی و به خاطر تعویق امتحانات بود و اصلا حرف سیاسی زده نشد.چون بازجوی اجدادی هم بود در مورد او خیلی سوال می کرد.سعی کردم به سودش حرف بزنم.این یک موضوع دوطرفه بود.حرفهای من برای بازجو جدید نبود.کمی کلافه شده بود.این را از حرفهایش می شد فهمید.دوباره سوالها را به سمت خودم برد.از فعالیتهای من در دانشگاه پرسید.نمی توانستم هرگونه فعالیتی را به کل انکار کنم.گفتم که عضو انجمن اسلامی گروه مکانیک بوده ام و در مدت یکسال عضویت من، تمام فعالیتهایمان علمی و فرهنگی بوده است.از برگزاری کنفرانس علمی گرفته تا پخش فیلم و برگزاری کنسرت موسیقی!!آن هم به این خاطر که طبق اساسنامه اجازه کار سیاسی نداشتیم.اینها را که گفتم آقای بازجو که فکر کرد منظور من از گروه، یک تیم زیرزمینی است شادمان از اینکه بالاخره دشتی کرده، شروع به سوال در مورد اعضای گروه مذکور کرد.من هم اسامی اعضای انجمن اسلامی گروه مکانیک را گفتم و تاکید کردم منظور از گروه همان دانشکده مکانیک خودمان است.از این به بعد تا پایان بازجویی در آن روز سوالات در رابطه با مواضع سیاسی و اعتقادی من بود.اینکه به کدام حزب نزدیکی فکری دارم و نظرم راجع به ولایت فقیه و آزادی بیان و عقیده چیست و اینکه فکر می کنم چه کسانی به خاطر ابراز عقیده در زندان هستند.مشخصا سوال می کرد.در مورد عبدی یا کدیور یا نوری و من که ترسم ریخته بود به بازجو گفتم این سوالات شما تفتیش عقاید است و طبق قانون اساسی این کار ممنوع است.بازجو هم گفت من این سوالات را از جنبه جرم شناسی می پرسم و تفتیش عقاید چیز دیگری است.از این به بعد هرچه پرسید گفتم در چهارچوب قانون اساسی قبول دارم.نظرم را در مورد رهبری پرسید که گفتم رهبری مطمئنا امام خمینی که نمی شوند و با توجه به شرایط بعد از جنگ،ضعفهایی هم در اداره کشور وجود داشته که البته به مدیران هم برمیگردد.به هرحال ایشان هم در چهارچوب قانون اساسی مورد قبول من هستند.این را که گفتم.بازجو با عصبانیت گفت خیلی پدرسوخته ای!! حرفت را می زنی ولی دم به تله نمی دهی.در دلم خندیم.با لحنی حق به جانب گفتم که نظرم همین است که نوشته ام.در جریان این بحثها بود که فهمیدم آقای بازجو از نظر اطلاعات عمومی در سطح پایینی به سر می برد و حتی خیلی از زندانیان معروف سیاسی را نمی شناسد.این با آنچه من در درباره اطلاعاتی ها شنیده بودم منافات داشت.با خود گفتم که بازجوهای وزارت اطلاعات باید خبره تر از این حرفها باشند.نکته دیگری که فهمیدم این بود که آقای بازجو نسبت به ولایت و رهبری نظام اعتقاد قلبی دارد.وقتی راجع به توهین به رهبری در خوابگاه دانشگاه بهشتی برایم تعریف کرد خشم را می شد در صدایش تشخیص داد.می گفت که یک طرف پسرها بودند و طرف دیگر دخترها.اینها یک چیزی می گفتند و آنها جواب می دادند.بدترین حرفها را به آقا زدند.اینهایی که او می گفت در زمان بعد از دستگیری ما اتفاق افتاده بود.معلوم بود که بیرون اوضاع همچنان نا آرام است.بعد از چند ساعتی بالاخره بازجو خستگی من را بهانه کرد و گفت که به سلول بروم و باز هم فکر کنم.آن هم در شرایطی که خودش در یکسری سوالات اعتقادی گیر کرده بود و مسیر بازجویی کاملا منحرف شده بود.به سلول که برگشتم بیشتر به تماسم با بهارک فکر می کردم تا به بازجویی.اینکه آیا توانسته ام چیزی به او بفهمانم و اینکه چقدر دنبال کار من هستند.حالا قوی تر از چند ساعت قبل شده بودم.

پی نوشت:پیروزی باراک اوباما در انتخابات آمریکا چندان خوشحال کننده نبود.نه از آن جهت که خواستار مذاکره بدون قید وشرط با رهبران جمهوری اسلامی است که به این نتیجه رسیده ام که نرمش احتمالی او در مقابل جمهوری اسلامی از یکسو به دلیل ترس رهبری حکومت از برقراری رابطه با ایالات متحده و از سوی دیگر به دلیل تعدد مراکز تصمیم گیری در داخل و اختلافات علنی میان این نهادها، سرانجام منجر به همگرایی بیشتر آمریکا و متحدانش در برخورد جدی تر با برنامه هسته ای ایران خواهد شد.ناراحتی من از آن جهت است که اوباما با بی تجربگی و تن دادن به خواست جریانات چپ به شعارهای پوپولیستی اش در خروج نیروهای آمریکایی از عراق عمل کند و میراث بزرگ پرزیدنت بوش را که همانا دموکراسی نوپا و جوان این کشور است، ناکام سازد.نگرانی من از خوشحالی تروریستها در پاکستان و افغانستان از پیروزی اوباما است.امیدوارم که آنچه او در جریان مبارزات انتخاباتی اش گفت تنها برای جلب عوام بوده باشد که پس از برگزاری این انتخابات بیشتر به نقش آنان ایمان آوردم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بیانیه دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران به مناسبت سیزده آبان

Mon 3 Nov 2008-11:12 PM -امیرحسین اعتمادی

بیانیه دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران به مناسبت سیزده آبان

13آبان سالروز اشغال سفارت آمریکا در تهران است. این روز  سر منشاء بسیاری از گرفتاریها و مصیبت هایی است که از آن تاریخ به بعد گریبان مردم ایران را گرفت و نقطه آغاز انحرافی بسیار بزرگ در مسیر  سیاست خارجی ایران بود. انحرافی که آثار و نتایج آن بعد از گذشت سالها هنوز هم بر پیشانی این سرزمین خودنمایی می کند. آنچه امروزه به عنوان " حماسه بزرگ"، اینگونه توسط حاکمیت اقتدارگرا و پوپولیستی ایران، گرامی داشته می شود و برایش دست افشانی می کنند، حادثه ای غم انگیز بود که نهال آن در کشتگاه مشترک "چپ استکبار ستیز " و " اسلام سیاسی"  تولید شد و در زمین جهل و هیجان کاشته شد. دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران بر خود لازم می دانند که ضمن یادآوری این روز مصیبت بار، نکاتی را در رابطه با آن متذکر شوند:

 سیزده آبان و اتفاقات پس از آن و مهر تایید حکومت که بر تارک آن زده شد، سرآغازی شد برای حرکتهای ضد ملی و افراط گرایانه بعدی و تولید رادیکالیسم سیاسی در مناسبات ایران با جامعه جهانی. تحرکاتی که بعد از این حادثه از جانب نیروهای تندرو و خط امامی در عرصه سیاسی به وقوع پیوست، ایده و گفتمان خطرناک صدور انقلاب و تلاش برای عملی کردن آن که هنوز هم ادامه دارد، تخریب منافع بلندمدت ایران در منطقه و جهان به بهانه دفاع از محرومین و مستضعفین و اقدامات فراوان دیگری از این دست را اگر چه می توان در برهه هایی قبل از این حادثه رد یابی کرد، اما بدون شک عملی شدن و اوج گرفتن آنها را باید از نتایج عینی تسخیر سفارت آمریکا در تهران دانست.به عبارت ساده تر این حرکت، مشروعیت بخشیدن و تقدس گفتمانی افراطی و غیر معقول  بود که پس از گذشت سی سال هنوز هم در تکاپوی تخریب وجهه بین المللی و تاریخی ایران است.

 این حادثه درس بسیار بزرگی برای نیروهای فعال در عرصه فکری و سیاسی ایران بود. نیروهایی که در حصاری از مدهای روشنفکرانه گرفتار شده و به جای ایفای نقش به اصطلاح تاریخی خود در هدایت توده ها، خود اسیر هیجانات توده ای و بی منطقی شدند که بعدها گریبانگیر آنها هم شد. تایید و پشتیبانی از این حادثه از جانب عده زیادی از نیروهای سیاسی و اپوزیسیون، نقطه تاریکی در کارنامه آنهاست که پاک شدن آن عمر نوح می خواهد و صبر ایوب. از طرفی بسیاری از افراد مرتبط با این حادثه که بعدها دچار دگردیسی عمیق فکری شدند، هنوز هم در تحلیل آن دست به توجیهات ضعیف و غیر قابل قبولی می زنند که تنها نتیجه آن بی اعتمادی مردم نسبت به آنان است. اگر چنانچه آقایان می گویند، این اتفاق در فضای سیاسی آن روزها غیر قابل اجتناب و گریز ناپذیر و حتی لازم بوده است، اما در صورت پذیرش این ایده، باید از حوادث مشابه آن در دیگر نقاط جهان نیز حمایت کرده و یا به راحتی آن را با توجه به شرایط حاکم بر کشورهایشان توجیه کنیم. از یاد نبریم حادثه کشته شدن دیپلماتهای ایرانی به دست طالبان در افغانستان را.

 اکنون با گذشت نزدیک به سی سال از 13 آبان 58، همچنان دو ملت بزرگ و تاریخ ساز ایران و آمریکا از پیامدهای ناگوار آن واقعه متضرر هستند و امکان نزدیکی و تبادلات علمی و فرهنگی میان این دو به حداقل رسیده است.

 ما دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران، معتقدیم که در شرایط عادی و بدون وجود فضای سیاسی و ایدئولوژیک، ملت ایران بهترین دوست ملت امریکا در خاورمیانه خواهد بود. از این رو، اکنون می توان چنین استدلال کرد که بیشینه شدن منافع ملی ایران، به گونه ای واقع بینانه و نه از منظر تنگ ایدئولوژیک، مستلزم عادی سازی روابط دو کشور  است.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(8)

Sat 1 Nov 2008-11:55 PM -امیرحسین اعتمادی

ای کاش می شد دست کم با بهارک تماس بگیرم.یکبار که از سید خواستم که اجازه تماس با منزل را برایم بگیرد،گفته بود که باید بازجویم نامه بدهد.نرفتن به بازجویی هم معضلی شده بود.از طرفی دوست نداشتم در بازجویی با تحقیر و احیانا برخورد فیزیکی روبرو شوم و نوعی ترس از شرایط بازجویی داشتم و از طرف دیگر برای اینکه زودتر آزاد بشوم باید بازجویی می شدم.حداقل برای تماس با بیرون باید با بازجویم صحبت می کردم.بعدازظهر پنجشنبه بود که بالاخره برای بازجویی صدایم کردند.نگهبان بند که من فکر می کردم همان سید مهربان است اینبار به اسم کوچک صدایم کرد و پس از آن دوباره به سلولی در طبقه دوم رفتیم و باز بر روی صندلی دسته داری رو به دیوار در انتظار بازجو نشستم.صندلی که از نوشته های روی آن معلوم بود که تا کنون بارها چنین جلساتی را تجربه کرده است.چند دقیقه ای بعد با صدای دو رگه بازجو انتظارم به سر رسید.بر خلاف بازجوی جوان قبلی، مسن بود.از من خواست تا چشمبند را کمی بالا بزنم تا بتوانم به سوالهایی که روی برگه بازجویی نوشته بود جواب بدهم.چند سوال شخصی بود.درباره محل زندگی و رشته تحصیلی و محل سکونت در تهران.وقتی فهمید خواهرم در تهران زندگی می کند پرسید که آیا می خواهم با او حرف بزنم؟با اشتیاق جواب مثبت دادم.گفت که شماره بهارک را با موبایل شخصی اش می گیرد چرا که من هم مثل او ایرانی هستم و به من مانند یک هموطن نگاه می کند.به حرفهایش اهمیتی نمی دادم.تشکری کردم تا سریعتر لطفش را در حق من انجام دهد.باز هم توضیح داد که بازجوی اجدادی هم بوده و او هم از همین طریق با خانواده اش صحبت کرده.شماره را گرفت و گوشی را به من داد.صدای بهارک را که شنیدم بی اختیار دلم ریخت.بغض در گلویم گیر کرده بود.سلام که کردم گویی جرقه ای در دل بهارک زده شد،شروع کرد به قربان صدقه رفتن و من فقط گریه می کردم.می گفت قوی باش.گفت که شب قبل خانواده اجدادی، به بابا و مامان در لاهیجان خبر داده اند ولی هنوز از سعید خبری نشده است."سعید را هم با ما گرفته اند." "کجا هستید؟"  "نمی دانم" "دوستانت را می بینی" "هیچکس را نمی بینم" سعی کردم به او بفهمانم که در انفرادی هستم و شرایط خوبی ندارم.دوباره تاکید کرد که قوی باشم"شما که کاری نکرده اید.زود آزاد می شوید"بازجو خواست که خداحافظی کنم و گوشی را به او بدهم تا با بهارک صحبت کند.حالا نوبت او بود.گفت که اینها به رهبری توهین کرده اند.در جواب بهارک که می خواست کتکمان نزنند هم گفت که ما با اینها رفتار خوبی داریم."نگران نباشید.ان شاءالله تا ۴-۵ روز دیگر وضعیتشان معلوم می شود."صحبت بازجو که تمام شد من هنوز در حال گریه کردن بودم.هیچ زمانی اینقدر احساس دلتنگی برای خانواده نکرده بودم.بازجو چندان از نوع حرف زدن من راضی نبود.می گفت که گریه من باعث می شود که خانواده ام فکر کنند ما اینجا با شما برخورد بدی داریم."دست خودم نبود.ناخودآگاه گریه کردم." "همانطور که به خواهرت هم گفتم دست من آنقدر باز است که حتی می توانم تا نیم ساعت دیگر ترتیب آزادی ات را بدهم.فقط باید صداقت داشته باشی."صداقتی که گذشت زمان نشان داد تنها با اظهار ندامت و پشیمانی من ثابت می شد.

پی نوشت:مهرداد عزیز از شکل جدید وبلاگ تعریف کرده.خودم هم فکر می کنم با خاطرات هماهنگی خوبی داشته باشد.به هرحال بعد از دو سال و نیم فکر نکنم خیلی بد شده باشد.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(7)

Wed 29 Oct 2008-2:2 PM -امیرحسین اعتمادی

بعد از خوردن صبحانه بود که سید مهربان گفت پتو . قرآن و مهر خود را بردارم و پشت به در بایستم.خوشحال شدم.مثل اینکه باید تحویلشان بدهم و بعد هم خلاص!از سلول خارج شدم و به سمت محوطه مقابل دستشویی رفتیم و بعد به طرف چپ آن که یک راهروی دیگر بود.به انتهای راهرو که رسیدیم سید من را به داخل سلول دیگری برد چشمبند را باز کرد و من را با سلول جدید تنها گذاشت.از سلول قبلی کوچکتر بود.یک فضای تقریبا ۲*۲ که البته عرضش از ۲متر هم کمتر بود.ناراحت بودم.کوچکتر شدن فضا باعث شده بود که برای دراز کشیدن هم مشکل داشته باشم.در ضلع بزرگتر سلول دراز کشیدم.غرق در افکار خود بودم که ناگهان قفل در سلول از بیرون چرخید.تا بخواهم پشت به در بایستم، در نیمه باز شده بود و من با شخصی حدودا 50 ساله چشم در چشم شده بودم.با قدی کوتاه و موهای کوتاه سفید.پشت به او نشستم.از اینکه دیده بودمش کمی جا خورده بود.به شوخی گفت که اینجا هرکسی ما را ببیند سوسک می شود و تو الان دو تا بال سوسک در آورده ای.صدایش را قبلا شنیده بودم.به نظر آدم خوبی می آمد.از شرایط زندان پرسید و اینکه اگر مشکلی دارم بگویم.چه می توانستم بگویم.سرتاسر مشکل بود و البته قانون آنجا.به تغییر سلول اشاره کردم که گفت چندان فرقی نمی کند.خداحافظی کرد و رفت.نزدیک ظهر بود که سید مهربان تر به سراغم آمد تا برای هواخوری همراهش بروم.مسیر پیچیده ای بود.دست کم با چشمبند قابل تشخیص نبود.وقتی رسیدیم سید چشمبند را از چشمم باز کرد و من بعد از سه روز می توانستم هوای بیرون را تنفس کنم و تابش آفتاب تهران را حس کنم.این اجازه را داشتم که چند دقیقه ای در محوطه ای که بیشتر به حیاط خلوت شبیه بود قدم بزنم با این شرط که به پشت سرم نگاه نکنم.روی دیوار روبرو دستورات بدنسازی نوشته شده بود.این شعر هم دیده می شد: "مردی نبود فتاده را پای زدن   گر دست فتاده ای بگیری مردی".با تذکر سید که باید برویم، از شیر آبی که در گوشه ای بود برای وضو گرفتن استفاده کردم و دوباره به سلول برگشتم.موقع برگشت از سید تقاضای رفتن به حمام کردم که گفت بعد از ظهر به سراغم می آید.سید در رابطه با خط قرآن هم از من سوال کرد که گفتم ریز نوشته شده و چشمم را اذیت می کند.قول داد که قرآن بزرگتری بیاورد.بعدازظهر که به حمام رفتم احساس بهتری داشتم.برای مدتی فکر رفتن به بازجویی از سرم خارج شده بود.چهارشنبه خوبتر از  آنی که فکر می کردم سپری شده بود.

پی نوشت:خودم هم می دانم که گفتن ریز مسائل گاهی خسته کننده می شود ولی چون فعلا روزهای اول را می نویسم این ریزنویسی به خواننده کمک بیشتری می کند تا تصویر بهتری از شرایط پیش رو داشته باشد.کمی که جلوتر رفتیم از این جزئیات عبور می کنم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(6)

Sat 25 Oct 2008-7:28 PM -امیرحسین اعتمادی

- حاج محسن شما دیگه چرا؟شما که از ما بودی.چرا غذا نمی خوری؟نکنه غذای اینجا رو دوست نداری؟

پس دکتر سازگارا اعتصاب غذا کرده بود و حالا آن مسوول مهم* آمده بود تا او را از ادامه این کار منصرف کند.صدای دکتر ضعیف اما قابل شنیدن بود.نسبت به غیرقانونی بودن بازداشت خود اعتراض داشت و می گفت که به هیچ بازجویی بدون وکیل پاسخ نخواهد داد.بازدید کننده هم با لحن خاصی اعتصاب را مطابق آزادی و دموکراسی حق او می دانست و می گفت این بار شرایط عوض شده است و با احیا شدن دادسراهاحقوق متهم!!! هم رعایت می شود.بعد به نگهبان دستور داد که حتی اگر غذا از بیرون هم سفارش دادند برایشان بیاورید.کم کم صداها آرام تر شد و دیگر هرچه سعی کردم نتوانستم چیزی از آن را بفهمم.اما همین قدر هم برایم کافی بود.با شنیدن صدای دکتر سازگارا خیلی ناراحت شدم.این همان صدای آشنایی بود که صبح هم از خوردن صبحانه امتناع کرده بود.احتمالا عصر یکشنبه همزمان با ما دستگیر شده بود.این نشان می داد که دستگیری ما جزیی از یک عملیات گسترده تر برای سرکوب اعتراض های روزها و شبهای قبل بود.آن شب را تا چند ساعت در انتظار شنیدن صدایی از سلول مهم راهرو بیدار ماندم.صبح روز بعد هم باز به همان امید بیدار شدم.منتظر رفتن به بازجویی هم بودم.شنیده بودم که در روزهای اول فشار بازجویی زیاد خواهد بود.با این وجود تمام مدت سه شنبه هیچ خبری از بازجویی نشد و تنها صدایی هم که از دکتر سازگارا شنیدم، در ارتباط با داروهای قلبی بود که برایش آورده بودند.احتمالا شب قبل به خوردن داروهایش رضایت داده بود.یادم هست که یکبار گفته بود بیماری قلبی اش شدید است و اعتصاب دارویی ممکن است به مرگش منجر شود.خوشحال شدم که تصمیم گرفته داروهایش را بخورد.واقعا لزومی به دادن هزینه بیش از حد نبود.سه شنبه را راحت تر از دوشنبه گذراندم.کم کم نسبت به نماز و به ویژه قرآن کوچکی که در اختیارم گذاشته بودند احساس نیاز می کردم.به من آرامش می داد.احتمالا یکی از مراحل تواب سازی را می گذراندم.

* بعدها در هنگام آزادی این صدا را باز هم شنیدم.صاحب صدا سعید مرتضوی دادستان تهران بود که ته لهجه یزدی اش بدجوری توی ذوق می زد.ضمن آنکه دکتر سازگارا هم در ملاقاتی که بعد از آزادی او داشتیم این موضوع را تایید کرد.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(5)

Thu 23 Oct 2008-4:26 PM -امیرحسین اعتمادی

به سلول که برگشتم،سید مهربان تر یک قرآن کوچک برایم آورد.در این شرایط واقعا مغتنم بود.می شد زمان زیادی را با خواندن آن سپری کرد.دست کم برای من که مطالب تازه ای داشت.خیالم از بابت بازجویی هم کمی راحت شده بود.می توانستم تا روز بعد افکارم را جمع و جور کنم.یعنی اینطور فکر می کردم که دوباره در همان روز بازجویی نخواهم شد.سعی کردم به صداهای بیرون سلول بیشتر توجه کنم.دنبال صدایی آشنا بودم.صبح آن روز از سلول کناری من شخصی در پاسخ سید،خودش را "هومن ناصری" معرفی کرده بود.به نظر از دانشجویان نبود و البته متاهل هم بود.چون شماره تلفن پدر همسرش را برای گرفتن تماس به سید داده بود.بعد از ظهر آن روز بود که از یکی از سلول های بند صداهای عجیبی می آمد.یکی از زندانیها خودش را با شدت و پشت هم به در سلولش می کوبید.نگهبانها در مقابل سلولش جمع شدند.در سلول را که باز کردند می شد دستپاچگی را از صدایشان فهمید.بیچاره صرع داشت.او را به وسط راهرو و در مقابل سلول من آوردند.چند دقیقه ای طول کشید تا به هوش آمد و زار زار گریه می کرد که این ناراحتی را مدتها نداشته و هیچ وقت هم به این شدت نبوده است.دلم برایش سوخت.در این بین یکی از مسوولین بند که نگران لو رفتن قیافه اش بود، مدام از جوان بیمار سوال می کرد که آیا صورت کسی را دیده است یا نه؟بعد از این جریان بند کمی آرام شده بود.بعد از خوردن شام و البته خواندن نماز، برق سلول را خاموش کردند.این بار نسبت به شب قبل آرامش بیشتری داشتم.کمی بعد از خاموشی به خواب رفتم.نمی دانم چقدر خواب بودم که با صدایی از خواب بیدار شدم.حالتی که تقریبا در تمام مدت زندان همراهم بود و هیچ وقت در خواب هم حواسم سر جایش بود.صدا از راهرو بود و کاملا واضح.احتمالا نیمه های شب بود.چند سلول آنطرف تر شخصی درباره هویت یکی از زندانیان با نگهبان بند صحبت می کرد.دستور داد در سلول را باز کنند.به نظر شخص بلندپایه ای می آمد.آمده بود تا شخصا با زندانی مهم بند صحبت کند و آن زندانی کسی نبود جز محسن سازگارا!

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

و باز هم پراکنده گویی!!

Wed 22 Oct 2008-11:48 PM -امیرحسین اعتمادی

۱)این روزها صداهای خوبی از خاتمی شنیده می شود.با وجود اینکه همیشه او را به خاطر فرصتهایی که از دست داده سرزنش می کنم و بی لیاقتی و بی عملی اش را در سالهای مسوولیتش هیچگاه فراموش نخواهم کرد، نمی توانم روشی را که امروز در پیش گرفته تحسین نکنم.سخنان انتقادی او از سیستم بسته و اصلاح ناپذیر جمهوری اسلامی، حرف دل بسیاری از مخالفین حکومت است که امروز خاتمی با استفاده از فضای انتخاباتی پیش آمده و البته شخصیت و اعتبار بین المللی اش در مقابل دیدگان رهبری حکومت اسلامی بر زبان می آورد تا اندک روزنامه ها و خبرگزاری های میانه روی موجود آن را منتشر کنند.تاکید او بر حضور شخصی که بتواند بر قول خود با مردم استوار بماند خود حاکی از نیامدن اوست.نیامدنی که می بایست تا آخرین روزها اعلام نشود تا این فضا تا آن زمان برای بیان انتقادهای چه بسا گزنده تر باقی بماند.

۲)اما داستان اصلاح طلبانی که برای ورود به قدرت دست به دامان خاتمی شده اند در نوع خود جالب است.آنها در حالی با صراحت هدفشان را از شرکت در انتخابات به زیر آوردن دولت محمود احمدی نژاد اعلام می کنند که هنوز مشخص نیست که برای رسیدن به این هدف چگونه می خواهند سه گانه عبور از فیلتر شورای نگهبان، جلب آرای خاموش جامعه و در نهایت مقابله با تقلب در انتخابات را حل کنند.به خصوص که دومی و سومی در تمام انتخابات های برگزار شده توسط دولت محمود احمدی نژاد پاشنه آشیل اینان بوده است.اینانی که اجرای اصلاحات قبلی را در شرایط فعلی غیرعملی دانسته تمام تلاششان برای به دست گرفتن دولت آینده، ایجاد فضایی بازتر برای زندگی شهروندان است هنوز به این سوال پاسخ نداده اند که چه نیاز به حضور خاتمی است که چه بسا قالیباف و روحانی افراد مناسب تری برای نیل به این هدف باشند.و اگر هدف ایشان، ورود به قدرت به هر طریق ممکن است که باید گفت صاحبان قدرت از شرایط موجود رضایت کافی دارند و نشانه ای دال بر تغییر مشی فعلی شان دیده نمی شود.

۳)شاید بهتر بود به موضوع انتخابات آمریکا، در شماره ۱ می پرداختم که مطمئنا در درجه اول اهمیت قرار دارد.در حالیکه نظرسنجی ها از اختلاف ۵ تا ۹ درصدی اوباما و مک کین حکایت می کند، حملات گسترده کمپین جمهوریخواهان به اوباما با هدف به زیر کشیدن او وارد مرحله تازه ای شده است.حملاتی که به فاصله ۱۲ روز مانده به روز انتخابات از سویی اوباما را فردی سوسیال معرفی می کند تا شاید بتواند جامعه آمریکایی را که به ضدیت تاریخی با چپ ها معروف است با خود همراه کند و از سوی دیگر با انتشار سخنان "بایدن" در جمع گروهی از دموکراتها مبنی بر  ایجاد بحرانی بین المللی از سوی روسیه در صورت پیروزی اوباما، خطر ضعف تصمیم گیری اوباما را در شرایطی نظیر جنگ روسیه با گرجستان، به مردم گوشزد می نماید.در این میان نژادپرستی مخفی که هنوز در بسیاری از سفیدپوستان آمریکا وجود دارد زنگ خطر را در اردوی دموکراتها به صدا درآورده که چندان به نظرسنجیهای پیش از انتخابات دل نبندند.نظرسنجیهایی که بسیاری از آنها با هدف جهت دادن به آرای آمریکاییان به سود اوباما منتشر می شود.

۴)اما عبور دلار از مرز هزار تومان در بازار تهران را باید از اولین نشانه های تشدید بحران اقتصادی دانست که با سقوط بهای نفت انتظار آن می رفت.بدین ترتیب بازار تهران که در ماهها و هفته های گذشته روزهای پر تلاطمی را سپری کرده است بیش از پیش در رکود فرو خواهد رفت تا جدال بازار-دولت که بخشی از جدال بزرگتر روحانیان-نظامیان است وارد فاز تازه تری شود.پیش از این در جریان اعتراض بازاریان به قانون مالیات بر ارزش افزوده، این محافظه کاران سنتی بودند که با به میدان آوردن اوباش و چماقداران، قدرت خود را به رخ نظامیان و دولت دست نشانده آنان کشیده بودند.قدرت نمایی که به تعطیلی بازار و اعلام عقب نشینی دولت انجامید تا یکی از محدود اقدامات مثبت دولت در گرفتن مالیات، عقیم بماند.

۵)سعید عزیز ایران را برای ادامه تحصیل ترک کرد.او لیاقت بالاترین ها و بهترین ها را دارد و حالا رفته است تا به آنها برسد.می دانم که دلم برایش تنگ می شود..

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin