| |
شما را به خدا دست از سر این مرد بردارید |
| |
Fri 19 Dec 2008-3:57 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
اتفاقی که در جریان سخنرانی خاتمی در سالن چمران دانشکده فنی افتاد برای من قابل پیش بینی بود که نظیر آن را خودم در ۱۶ آذر ۸۰ و دوستانم سه سال پس از آن در سال ۸۳ در همان مکان، تجربه کرده بودند.آن موقع هم، همین پر کردن سالن بود از اعوان و انصار مشارکتی و انجمن تهرانی و بخشی از بسیجیان معتدل - که حضور خاتمی را برای عقیم گذاشتن جنبش دموکراسی خواهی مفید می دانند - و داربست زدن در مقابل درهای تالار که البته یادم هست که در سال ۸۰ درهای ورودی ساختمان دانشکده را نیز بسته بودند.ما در سال ۸۰ و دوستان در سال ۸۳ موفق به عبور از دیوار انسانی و غیر انسانی وارد تالار شدیم و تا جایی که می توانستیم اعتراضمان را به بی عملی ها و فرصت سوزیهای سید خندان نشان دادیم.اما امسال گویا برای جلوگیری از تکرار اتفاقات گذشته همه مخالفانمان دست به دست هم داده از اسپری فلفل و گاز اشک آور گرفته تا حضور پر تعداد لباس شخصیها و بی سیم به دستها برای ممانعت از طرح هرگونه سوالی خارج از سوالات از قبل طراحی شده استفاده کردند.هماهنگی کامل ریاست دانشگاه - که برخلاف بسیاری من او را از منتقدان احمدی نژاد و از محافظه کاران میانه رو می دانم - با تیم برگزاری مراسم حتی در زمان ریاست فرجی دانا،رییس مشارکتی اسبق دانشگاه، هم سابقه نداشته است.مگر غیر از این است که فرهاد رهبر، همه شرایط را فراهم کرد تا خاتمی در فضایی آرام به انتقاد از دولت احمدی نژاد بپردازد و به سوالهای مشخص جوابهایی مشخص بدهد.اینها را گفتم تا مقدمه ای باشد بر حرف اصلی ام.این خاتمی با این یکی به میخ،یکی به نعل زدنها هیچ تفاوتی با خاتمی آن سالهای حرص آور ندارد.تصور من این بود که او حداقل تصمیمش را گرفته می آید تا در سالنی پرشده از طرفداران دانشجو نمایش،کاندیداتوری اش را رسمی کند.اما حالا می فهمم که آنقدر تردیدهای او زیاد است که بعد از این همه بالا و پایین رفتن و دیدار بارانی و غیر بارانی، هنوز در بهترین حالت می گوید "من نمیگویم نه!، دارم بررسی میكنم" و بر کسی پوشیده نیست که این بررسی کردن چیزی جز کسب رضایت شخص اول نظام نیست که دو روز قبل در جمع عده ای دانشجونمای دیگر،حکومت جمهوری اسلامی را با سلفش، حکومت صفویان مقایسه می کند که تنها به دلیل ترس و بی جراتی شاه سلطان حسین سقوط کرد.پیامی آشکار به رییس جمهور سابق که نباید بیایی و اگر هم بیایی نمی گذاریم انتخاب شوی.اینگونه است که خاتمی گاهی شخصی دیگر می شود و نه تنها به انتقاد از عملکرد دولت نهم که به عملکرد کل نظام در زندانی کردن مخالفان،ردصلاحیتها و پاس نداشتن آرای مردم می پردازد تا دست کم پاسخی غیر مستقیم به اتهام بی جراتی اش داده باشد.این خاتمی خود می داند که توان اجرای معتدل ترین برنامه ها را هم در قامت رییس جمهور نخواهد داشت.پس بهترین راه را رفتن به سراغ کسانی می داند که "هم تحول خواه باشند"، "هم برنامه داشته باشند"،و هم "حساسیتی" که بر روی او وجود دارد، بر روی آنها وجود نداشته باشد.درست می گویند که خاتمی از حامیانش چندین گام جلوتر است.قبلا هم نوشته ام که یک خاتمی منتقد بیرون از ساختار قدرت، بسیار موثرتر از خاتمی مدافع سیستمی بسته در نقش رییس جمهور است.بخش قدرتمند نظام خود را برای شرایط رییس جمهور شدن خاتمی واکسینه کرده است و او برنامه ای برای عبور از بحرانهای پیش رو ندارد.روی سخن من دیگر با خود خاتمی نیست که او شرایط را درک کرده است.روی سخن با حامیانش است که اینگونه او را تحت فشار گذاشته اند.شما را به خدا دست از سر این مرد بردارید.
پی نوشت:وبسایت خبری-تحلیلی بامداد خبر آغاز به کار کرد. |
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
پنجاه روز و سه روز(12) |
| |
Wed 17 Dec 2008-11:22 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
پیش نوشت:بابت وقفه ای که در نوشتن خاطرات افتاد شرمنده ام.بعضی قسمتهایش نیاز به ویرایش داشت که تنبلی می کردم.از این بعد با نظم و ترتیب بهتری می نویسم.برخی از دوستان هم از قالب وبلاگ گلایه داشتند که باید بگویم حق با این دوستان است در مرورگر Firefox و Chrome اول سطرها دیده نمی شود.از دوستان خواهش می کنم که فعلا از IE استفاده کنند تا این مشکل را حل کنم.اگر باز مشکلی بود ممنون میشوم که من را هم در جریان بگذارید.
پنجاه روز و سه روز(12)
بعدازظهر بود که بالاخره انتظار به سر رسید و سید سراغم آمد و دست من را در دست بازجویم گذاشت.در مسیر رفتن به اتاق بازجویی کلمه ای با هم حرف نزدیم.سنگینی جو را حس می کردم.خوبی اش این بود که خودم را آماده کرده بودم.هنوز لحظه ای از نشستن بر روی صندلی دسته دار سلول نگذشته بود که بازجو با طعنه حالم را پرسید و بعد گفت دستت را پایین نگه دار که می خواهم بزنمت چون چند تا دروغ گفته ای.هنوز جمله اش تمام نشده بود که سیلی محکمی از پشت روی طرف راست صورتم فرود آمد.دست بزرگ و سنگینی داشت.صورتم می سوخت. "که در کوی نبوده ای؟ که فقط کار فرهنگی می کردی؟که اصلا نمی دانی چرا دستگیر شده ای؟" دستم روی جای سیلی بود که گفت دستت را بردار.من که فکر نمی کردم سیلی بعدی را در همان طرف بزند با تردید دستم را پایین آوردم که بلافاصله دومی را هم محکم تر در همان طرف زد.دیگر گوشم مال خودم نبود.معلوم بود که خیلی از دستم شاکی شده است.احتمالا در مقابل همکارانش حسابی ضایع شده بود.تهدیدم کرد که می دهد با کارد تعزیرم کنند.صحبتهای دو شب گذشته من و امین را می دانست و می گفت تو و بزرگیان هماهنگ کرده اید.به آرامی گفتم که من به بزرگیان واقعیت را گفتم.که گفت اگر در کوی نبودی چه کسی محمد خواجه نژاد را به درمانگاه برد؟ با این جمله بود که فهمیدم اوضاع به کلی عوض شده است.این بار با اطلاعات کامل به سراغم آمده بود و احتمالا به این دلیل بود که چند روزی به سراغم نمی آمد.فکر کردم خواجه نژاد هم دستگیر شده است.دراینصورت دیگر نمی توانستم کتمان کنم.در جواب گفتم که من بردم و فکر می کنم کار درستی کردم. "تو مدیر مسوول فردا نبودی؟" "بله،بودم" می خواست اطلاعاتش را به رخم بکشد.از ملاقات من و سعید با دکتر سازگارا گفت و برنامه هایی که قرار بود در فنی برگزار کنیم و انجمن تهران مانعش شده بود.حالا دیگر خیلی اطلاعات داشت..قصد مقاومت و قهرمان بازی نداشتم.از طرفی گیج شده بودم.مهم نبود که از کجا می داند.حالا باید برای سوالها جواب قانع کننده پیدا می کردم.خوشبختانه برنامه ها لغو شده بود و تنها اتهام میهمانانی مساله دار بودند.گفتم که رحمانی و علیجانی و مابقی که نیامدند و اصولا آشنایی قبلی هم با ایشان نداشتیم.دکتر سازگارا هم در جشنواره نشریات دانشجویی به غرفه ما آمده بودند و برای به جا آوردن ادب و احترام به همراه چند شماره از نشریه به دیدنش رفتیم."که نشریه را سراسری کنید و او هم بزرگیان را به شما معرفی کرد؟" "خوب آن هم که اصلا عملی نشد و ارتباط ما هم خیلی زود قطع شد." فکر کردم اینطوری برای امین بهتر می شود.حداقلش این بود که مساله جدی و مهم نبود که امین درگیر آن بشود.بعد بازجو سراغ شماره تلفنهای داخل سررسید رفت.درباره حقیقت جو و تاجزاده پرسید که چه رابطه ای با آنها دارم.خوشبختانه بیشتر شماره ها به دوره کوتاه کار در ایلنا برمی گشت و من ارتباطی با بیشتر آنها نداشتم.بازجو اولش زیر بار نمی رفت ولی وقتی به او یادآوری کردم که شماره ها مختص به اینها نمی شود و از خیلی از محافظه کاران هم شماره هایی دارم رضایت داد و دیگر موضوع را پیگیری نکرد.درحالی که از زیر چشمبند به طور مبهم می دیدم که بر روی زمین نشسته و محتویات کیفم را وارسی می کند، مساله داستان "ده و کدخدا" را مطرح کرد.عجب بدبیاری بود.بدبختی کم بود این داستان هم قوز بالاقوز شده بود.نمی دانم چرا در کیفم بود.داستانی که ایده اش را از انقلاب ایران گرفته بودم.نمی دانستم چه بگویم."کدام داستان را می گویید؟چیزی یادم نیست؟" با خونسردی گفت وقتی برای این داستان اعدام شدی می فهمی.در داستان اسمی از کسی نبود اما تشبیهات آنقدر واضح بود که هر خری هم می فهمید منظور چیست.چند قسمت را خواند و از هر کدام تعبیری کرد.من فقط می توانستم انکار کنم که این داستان در دهی خیالی اتفاق می افتد و ربطی به ایران ندارد.بدجوری گیر داده بود.فورا چیزی به ذهنم رسید."شما که می گویید کمک می کنید نه تنها قصد کمک ندارید که برعکس می خواهید پرونده ام را سنگین تر کنید." "وقتی همکاری نمی کنی.چطور کمکت کنم.باید صادق باشی." لحن صدایش عوض شده بود.حربه من گرفته بود.مساله داستان به حاشیه رفته بود.گفتم همکاری می کنم و از این به بعد چیزی جز حقیقت را نخواهم گفت.احساس کردم داستان را در کیفم گذاشت.دوباره نزدیک شد و برگه بازجویی را با سوالی در مورد شروع تجمع سه شنبه شب در کوی در مقابل من گذاشت. |
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
درخواست از خاتمی برای طرح سوال |
| |
Sun 14 Dec 2008-6:18 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه تهران در نامه سرگشاده ای به محمد خاتمی از او درخواست کرده اند که به دنبال حضور در دانشگاه تهران به نماینده این گروه اجازه طرح سوال داده شود.متن این نامه به این شرح است.
جناب آقای سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران
ما، دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران ضمن خیر مقدم به جنابعالی حضور شما را در مهمترین مرکز دانشگاهی کشور مغتنم دانسته و از شما و برگزارکنندگان مراسم تقاضا داریم در برنامه تان فرصتی- ولو کوتاه - جهت طرح پرسشها،پیشنهادها و انتقادات به نماینده ی گروه دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال اختصاص دهید . گمان نمی کنیم تقاضای فرصتی ده دقیقه ی برای طرح پرسشها و دغدغه هایی که مسلما ذهن بسیاری از نخبگان را مشغول داشته است تقاضایی سنگین باشد که جنابعالی و دوستانتان از عهده ی برآورده ساختن آن بر نیایید.
این درخواست کوچک را به این دلیل مستقیما با شخص شما در میان گذاشتیم که تجربه ما و سابقه برگزار کنندگان مراسم نشان می دهد که این دوستان به میل خود چنین فرصتی را فراهم نخواهند کرد. پرسشهای ما از شما نه از موضع دشمنان و مخالفین که از موضع منتقدانی دلسوز است که دل در گروی دموکراسی،حقوق بشر و توسعه و اعتلای میهن دارند و در راه دفاع از اصلاحات دموکراتیک بسیار خوانده اند و نوشته اند و حتی بارها به تیر بلا گرفتار آمده اند :به زندان رفته اند ،کتک خورده اند و از تحصیل محروم گشته اند.
امیدواریم شمایی که شعار زنده باد مخالف من می داده اید تحمل شنیدن صدای منتقدین را داشته باشید پرسشهای ما را بشنوید و ما و دیگر دانشجویان نیز در فضایی آرام و منطقی به پاسخهای شما گوش فرا دهیم شاید که پرسشهای ما شما را به تأمل وادارد و امید داریم که پاسخهای شما ما را قانع سازد ، که اگر چنین فرصتی فراهم نشود مسئول آن خود شمایید مگر آنکه در این برنامه نیز شما تنها تدارکاتچی باشید و گرداننده اصلی کسان دیگر. مسلما شعار گفتگوی تمدنهای شما هنگامی پذیرفتنی تر خواهد بود که جنابعالی در عمل و در داخل مرزهای ملی به گفتگوی برابر با منتقدین دموکراسی خواه خویش تن دهید وگرنه ما اگر گفتگو را در درون خانه نتوانیم پیش ببریم چه کسی ادعاهای ما را در سطح جهان پذیرا خواهد شد؟
بنابراین ما دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران ضمن اعلام اعتقاد قلبی خود به دموکراسی و حقوق بشر و با اعلام وفاداری به شیوه ی مبارزه ی مسالمت آمیز و رفرمیستی جهت تحقق اصلاحات عمیق و بنیادین بار دیگر از جنابعالی می خواهیم که به نماینده ی گروه ما اجازه دهید تا به طرح علنی سوالهای خود در مورد عملکرد هشت ساله ی شما و برنامه ی آینده تان بپردازد. تا شاید از این رهگذر برخی از ابهامات بر طرف گردد و تصمیم گیری برای دانشجویان و روشنفکران ساده تر شود، مسلما پذیرش این درخواست نه تنها نشانه ی پایبندی عملی شما به شعار "گفتگو" خواهد بود بلکه می تواند فتح باب مفاهمه با جامعه دانشجویی و روشنفکری کشور باشد، مفاهمه ای که محتاج گامهای عملی و بلندی از سوی شماست که اولین آن شنیدن دغدغه های این بخش فرهیخته و تاثیر گذار جامعه ی ایران است.
چنین بادا
با تقدیم صمیمانه ترین احترامات
دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران |
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اعتراض دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران به قتل مرزبانان به دست گروهک تروریستی و بنی |
| |
Tue 9 Dec 2008-1:31 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
اخیراً گروهک تروریستی و بنیادگرای جندالله که اسلام سیاسی در نسخه وهابیش را نمایندگی میکند، پس از به گروگان گرفتن 16 مأمور نیروی انتظامی به جز یک نفر تمامی گروگانها را به قتل رساندهاست. جندالله پیش از این موکداً اعلام میکرد که تنها به قتل کسانی دست میزند که آنان را مزدوران حکومت اسلامی مینامد و مدعی بوده دستشان به خون مردم بلوچ آلوده است. جدا از نادرستی چنین گزارهای برای ترور افراد، چنانکه در خبرها آمدهاست تمامی یا اکثریت این گروگانها سربازان وظیفه بیگناهی بودهاند که از بد حادثه مجبور به گذراندن خدمت سربازی در منطقه بلاخیز سیستان شدهاند، سربازانی که نه تنها دلبسته حکومت ایران نبودهاند بلکه یقیناً اکثرشان چون اکثریت مردم ایران منتقد این حکومت بودهاند، که اگر از نزدیکان حکومت بودند مجبور به خدمت در آن منطقه نمیشدند. این گروهک منحط وهابی مرتبط با القاعده و شبکههای قاچاق مواد مخدر با قتل فرزندان بیگناه ایران خط بطلان پررنگی بر ادعاهای دروغین خود مبنی بر مبارزه برای آزادی ایران کشیدهاست. ادعایی که پوچی آن از ابتدا معلوم بود و تنها برای آن دسته از حامیانشان که این قاچاقچیان تروریست را جنبش مقاومت مردمی ایران میخواندند خوراک فراهم می کرد. ما دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاههای تهران اعتراض خود را به آن دسته از رسانههای ارتباط جمعی که با پوشش رسانهای به اخبار این گروهک تروریستی و انجام مصاحبه های اختصاصی با رهبر آن به صورت غیرمستقیم به آنان کمک میکردند اعلام میکنیم. کجایند رسانههایی که میکوشیدند از این بنلادن وطنی ماندلایی بسازند و با بیشرمی تمام او را رهبر جنبش مقاومت مردمی ایران مینامیدند؟ چرا آنان به این سبعیتی که روی حیوانات وحشی را نیز سفید کردهاست پوشش خبری کافی نمیدهند؟ آیا مبارزه با جمهوری اسلامی مجوزی میشود برای گذشتن از هر خط و مرز اخلاقی و انسانی که یک روز رهبر آدمکشان را رهبر جنبش مقاومت مردمی ایران بخوانید و روز دیگری فردی را نماینده جنبش دانشجویی دموکراسیخواه ایران معرفی کنید که کودکان را در کرستان میرباید و فدیهاش را به دلار میستاند تا آن را خرج مبارزات ضدآمریکاییش کند؟ این توشههای بلاهت را کجا اندوختهاید و این کولههای حماقت را به کجا میبرید؟ ما دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاههای تهران اعتراض خود را به بیکفایتی و بیدرایتی مسئولانی که به جای دفاع از منافع ملی ایرانیان و تأمین آرامش و امنیت آنان مدام به لفاظیهای بیهوده مشغولند اعلام میداریم. ما از آنان میخواهیم به جای آنکه منابع ملت ایران را صرف حمایت از گروههای تروریستی در لبنان و فلسطین و عراق و افغانستان نمایند، به جای آنکه منابع ملت ایران را صرف حمایت بیفایده از دولتهای پوپولیست ضدآمریکایی در آمریکای جنوبی نمایند، به جای اینکه منابع ملت ایران را صرف تهدید دولتهایی در منطقه کنند که اگر درست بنگریم یگانه متحد استراتژیک ما در این منطقه هستند، منابع ملت ایران را در جهت دفاع از منافع ملی ایران، رشد و توسعه و آبادانی مناطق محروم و برخورد قاطع با گروهکهای تروریست مصرف کنند. اما دریغ و درد که یقین داریم اعمال غیر انسانی جندالله تنها سیکل معیوب خشونت در منطقه را پایدارتر میسازد و برخوردهای غیرانسانی عمال حکومت در قبال مردمان بیگناه و محروم منطقه را بیشتر دامن میزند. ما همچنین به بعضی قدرتهای فرامنطقه ای که نسبت به حمایتشان از امثال این گروههای تروریستی در جهت آشوبافکنی و تجزیه ایران مظنونیم هشدار میدهیم که بدانند ایران با تاریخی چند هزار ساله کشوری نیست که بتوان آن را تجزیه کرد. دولتها آمدهاند و رفتهاند و میآیند و میروند؛ ایران و ایرانی اما ماندهاست و میماند. اعتبار سیاسی در اذهان ملتها به دشواری کسب میشود اما به سادگی از کف میرود. همچنان که پس از حادثه 28 مرداد اعتبار به کف آمده در بیش از یک قرن دولت آمریکا به عنوان دولتی آزادیخواه در اذهان ملت ایران نابود شد و نیم قرن طول کشید تا دوباره به کف آید، اعتباری که اکنون بر اثر عملکرد ناصواب جمهوری اسلامی به کف آمده نیز به طرفهالعینی دود میشود و به هوا میرود. بنابراین بهتر است در قبال حوادث ایران رویکردی مسئولانهتر و مدبرانهتر داشته باشند و به جای این شیطنتهای ناشیانه، از جنبش دموکراسیخواهانه ملت ایران حمایت نمایند که ایرانی آزاد و امن، بهترین دوست آنان در منطقه خواهد بود. در پایان، ما قتل مظلومانه این سربازان را به خانوادههای آنان تسلیت گفته و آرزومندیم که مجرمان این جنایت وحشیانه به سزای اعمال خود برسند. دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاههای تهران |
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فیلم ببینیم؛کتاب بخوانیم×× |
| |
Sat 6 Dec 2008-5:32 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
وقتی به ظلمی که این روزها از سوی دولت پادگانی محمود احمدی نژاد و مشخصا وزارت علوم بی علومش بر دانشجویان می رود فکر می کنم به یاد روزهای قبل از مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری نهم می افتم که چگونه تعدادی از دوستانم بر سخت تر شدن شرایط و به ویژه وخیم تر شدن وضعیت دانشگاهها با روی کارآمدن محمود احمدی نژاد هشدار می دادند و من در پاسخ آنان را به اغراق گویی متهم می کردم که احمدی نژاد آن هیولایی هم که شما فکر می کنید نیست.البته نگرانی آنها در همه زمینه ها بود.از فشار بر روزنامه ها و اهل فرهنگ بگیر تا محدود شدن آزادی های اجتماعی.آنها با چنین استدلالی می گفتند که باید برویم به هاشمی رای بدهیم و من آن مثال معروف را برایشان می زدم...در آن زمان چند دلیل داشتم.اول آنکه کاهش یا افزایش فشار بر اهل فرهنگ و تحدید آزادیهای اجتماعی در اختیار دولت نیست که اگر بود در زمان خاتمی این همه روزنامه تعطیل نمی شد و آن رفتار شنیع با دختران و پسران جوان در میادین شهر صورت نمی گرفت.دوم آنکه اصولا در آن برهه از زمان من از روی کار آمدن دولتی تندرو که بیانگر واقعیت حکومت جمهوری اسلامی باشد حمایت می کردم.دولتی که با دنیا سر جنگ داشته باشد و در داخل نیز در ورای ظاهر دموکراتیک تنها تماشاگر سرکوب آزادیهای اساسی نباشد.حالا که سه سال و نیم از آن روزها می گذرد می بینم که احمدی نژاد و دولتش دقیقا همان چیزی از آب در آمدند که من می خواستم.دولتی ناکارآمد که آنچنان نظام جمهوری اسلامی را با بحران مواجه کرده است که محافظه کارانی چون علی لاریجانی و اکبر ناطق نوری را به فکر ایجاد دولت وحدت ملی انداخته است.به نظر من این ناکارآمدی به همه آن فشارهایش بر مطبوعات و سینما و اهل کتاب می ارزید مگر آن ستمی که امروز بر دانشجویان می رود که اگر در روزگار خاتمی از سکوت و بی عملی او در مقابل برخوردهای دستگاه قضایی و اطلاعات موازی با دانشجویان گلایه می شد امروز این وزارت علوم دولت احمدی نژاد است که حکم اخراج و ستاره دار کردن دانشجویان را صادر کرده به این هم راضی نمی شود از معترضانِ به این احکام، به دادگاه- که نه! بیدادگاه - شکایت هم می کند تا شاید در زندان و سلول انفرادی از اعتراض خود صرف نظر کنند.مطمئنم که اگر به جای آن دانشجویان ستاره دار یا تعلیق و اخراج شده از دانشگاه بودم در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو به هر کاندیدایی از میانه روها چه خاتمی چه کروبی و حتی حسن روحانی رای می دادم تا راه بازگشت خود را به دانشگاه باز کنم که در واقع یکی از دلایل خشم من از خاتمی هم همان سکوتش در مقابل ستمی بود که در زمان دولتش بر من رفته بود.این ساده ترین و دم دست ترین راه حل است.بگذریم از اینکه تضمینی در موفقیت آن نیست به دلایلی همچون عدم سلامت انتخابات و وجود دستهای نامریی برای موفقیت دوباره احمدی نژاد.اما به هرحال تیری است در تاریکی.شاید بگیرد.اما به نظر من راه دیگری هم وجود دارد که هم مطمئن تر است و هم به اما و اگر و دستهای پنهان بستگی ندارد.این راه چیزی نیست جز کنار گذاشتن عمل سیاسی از فضای دانشگاه.به راستی در این سالها از این همه سیاست ورزی چه چیزی عاید جنبش دانشجویی شده است؟اصلا بعید می دانم که چنین جنبشی دیگر وجود خارجی هم داشته باشد.به فرض که احمدی نژاد هم برود و خاتمی بیاید.به دانشگاه برگشتیم و دوباره در فضای بازی که فراهم خواهد شد نشریه سفید و سرخ و زردمان را منتشر کردیم و به زمین و زمان بد و بیراه گفتیم.هر چند وقت یکبار هم به بهانه ای تجمعی در دانشگاه راه انداختیم و اینقدر داد و بیداد کردیم تا ته دلمان خالی بشود.غیر از این است که بعدش طرفمان با قاضی حداد و تیم بازجویی و انفرادی است.می بینید در هر حال هزینه ای که عایدمان شده است و خواهد شد در مقابل فایده اش آنقدر بالاست که هیچ توجیه منطقی برای آن وجود ندارد.فکر می کنم راه ورود دوباره به دانشگاه هم با اظهار ندامتی و امضای تعهدنامه ای همیشه باز است.بهتر است چند صباحی کرکره ها را پایین بکشیم و نظاره گر باشیم.این گرهی نیست که به دست ما باز بشود.در این فاصله می توان با برگزاری جلسات نقد فیلم و کتابخوانی به خواست امروز بدنه دانشجویی نزدیک شد.بازسازی تشکیلاتی کرد تا آن زمان که هزینه ها پایین بیاید.
**این مطلب را برای ویژه نامه روز دانشجوی سایت ایران لیبرالیسم نوشتم.امیدوارم به تبلیغ بی عملی متهم نشوم!!
|
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
پنجاه روز و سه روز(11) |
| |
Mon 24 Nov 2008-6:10 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
از راهرو باز هم صدای حرف زدن سید مهربان با یکی از زندانیها می آمد.عجیب بود.سید مهربان امروز در بند نبود.سرم را نزدیک دریچه پایین در بردم تا بفهمم از چه حرف می زنند.حرف از هواخوری بود و کشیدن سیگار.تمام این چند شب اشتباه کرده بودم.این صدای حرف زدن زندانیها با هم بود.آن صدایی که به صدای سید شبیه بود، خودش را "میثم رشیدی" معرفی کرد.دانشجوی دانشکده اقتصاد بود و کُرد.نمی شناختمش.می گفت که صدایش خیلی خوب است و اگر صدا در راهرو نمی پیچید حتما می خواند.او این حرفها را برای یکی دیگر از زندانیها که در سلول مجاورش بود می زد.زندانی دیگر خودش را "هومن ناصری" معرفی کرد.گفت که به همراه باجناقش "هرمز" در میدان انقلاب در هنگام عکاسی دستگیر شده اند.آنها با هم در یک سلول بودند.هرمز همان زندانی بود که صرع داشت و حالا او را به سلول بزرگتری در کنار هومن منتقل کرده بودند تا تنها نباشد.میثم از دانشجوی دیگری به نام "امین" که در سلول روبرویش بود برای هومن تعریف کرد که روزنامه نگار است و در دانشکده علوم اجتماعی درس می خواند.حالا امین از سلول کناری من با هومن خوش و بش می کرد.هومن از او خواست که بعداز زندان با او مصاحبه کند.امین می گفت که خبرنگار نیست بلکه روزنامه نگار است.میثم توضیح داد که امین سردبیر یک روزنامه هم بوده که بعد از چند شماره توقیف شده است.اینجا بود که امین را شناختم."امین بزرگیان" بود.سردبیر روزنامه "گلستان ایران"،از نزدیکان دکتر سازگارا که در دانشکده علوم اجتماعی هفته نامه "هومان" را منتشر می کرد.آشنایی مان به جریان همکاری مشترک در زمینه انتشار سراسری "فردا" برمی گشت.از دستگیری او ناراحت شدم.ولی اینکه آشنایی پیدا کرده بودم خوشحال کننده بود.تصمیم گرفتم خودم را معرفی کنم.به آرامی امین را صدا زدم.فامیلم را گفتم.با "رشید معتمدی" هم دانشکده ای اش اشتباه گرفت.از دستگیری فرزند "اشرف بروجردی" معاون وزیر کشور تعجب کرده بود.توضیح دادم که اشتباه گرفته است و اسم کوچکم را هم گفتم.شناخت.از زمان دستگیری هم پرسیدیم.هر دو در یک زمان دستگیر شده بودیم.او هم جزیی از آن عملیات گسترده سرکوب بود.به میثم گفت که مدیرمسوول روزنامه فردا بوده ام.میثم فردا را می شناخت.امین از من خواست که اگر در مورد او پرسیدند فقط شب شنبه و شب یکشنبه را در کوی بوده است.برایش گفتم که حضور در کوی را کلا انکار کرده ام.بعد جریان دستگیری و اعتصاب دکتر سازگارا را هم برایش گفتم.باور نمی کرد که دستگیریها در این حد بوده است.صحبت ما طولانی شده بود و هر لحظه امکان سر رسیدن نگهبانها وجود داشت.گفتم که بس است و ممکن است سوتی بشود.برگشتم و به خواندن قرآن ادامه دادم.چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای نگهبانهای بند در راهرو پیچید.تمام وقت آنجا بودند و به کنفرانس ما گوش می دادند.سید بزرگ دریچه بالایی در را باز کرد و گفت:« اون قرآن تو کمرت بزنه.دروغ میگی که در کوی نبودی؟»قفل در چرخید و من پشت به در آماده هر اتفاقی بودم.سید همزمان که چشمبند را می بست، پرسید که چه می گفتم."چیز خاصی نبود سید.زیاد حرف نزدیم" صدایش را آرام کرد و در گوشم گفت"تو نگفتی سازگارا اینجاست؟" یعنی تمامش را شنیده بودند.هر پنج نفرمان را از سلولها خارج کردند.به ورودی بند رسیدیم.این بار هر دو سید شروع به داد وبیداد کردند.کمی مصنوعی به نظر می رسید.به هرحال آنها هم باید جواب پس می دادند.چند بار بشین و پاشو رفتم و در همین بین سیدبزرگ از من پرسید که از کجا فهمیده ام سازگارا اینجاست.حقیقت را گفتم.هرچقدر برای آنها این جریان مهم بود برای من قضیه انکار حضور در کوی که به امین گفته بودم اهمیت داشت.سادگی کرده بودم و این موضوع تمام مسیر بازجویی را خراب می کرد.ما را از بند خارج کردند و بعد از پایین رفتن از چند پله ما را به گوشه ای از یک محوطه باز بردند و رو به دیوار نشستیم.این بار شخص دیگری به سراغمان آمد.با صدای تیز و خشنی شروع به داد و بیداد و فحاشی کرد.می گفت ما آدم نیستیم و سوء استفاده می کنیم."تا صبح حالیتون می کنم."سعی کردم با آرامی و متانت از خودم دفاع کنم تا وضع از اینکه هست بدتر نشود.سیدکوچک هم به کمکم آمد."این یکی بین همه استثناست.این بار یک اشتباه کوچکی کرده،شما ببخشیدش" صاحب صدای خشن که مافوق نگهبانها و احتمالا افسر نگهبان بند بود، کمی آرام شد و گفت که این بار را گذشت می کند و وای به حالمان اگر کوچکترین خلافی بکنیم.به سلولهایمان برگردانده شدیم.چند دقیقه بعد صدای حرف زدن دو سید به گوش می رسید که از تغییر سلول یکی از ما حرف می زدند.همه چیز خراب شده بود.
|
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|