| |
پنجاه روز و سه روز(15) |
| |
Thu 8 Jan 2009-2:27 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
آمده بود برای توابسازی.صدای بم ولی آرامی داشت. خیلی کلی حرف می زد و اصلا وارد جزئیات نمی شد. می گفت که اگر انتقاد و اعتراض داریم نباید باعث فلج شدن مملکت بشویم. باید راهکار ارائه بدهیم. از حرفهایش فهمیدم که اوضاع بیرون باید بحرانی باشد. در اولین ساعتهای چهارم تیر بودیم. استنباط من این بود که شلوغیها به تهران محدود نشده تمام کشور را فرا گرفته است. بعدها فهمیدم که حدسم درست بود و در آن شبها اعتراضات به تمام دانشگاهها و شهرها گسترش پیدا کرده بود. گفتم که قوه قضائیه خودش با دستگیری دانشجوها به بحرانی شدن اعتراضها کمک کرده است. شجاع تر شده بودم. نزدیک به بیست دقیقه برایم سخنرانی کرد. تمام حرفش هم این بود که باید همکاری کنم تا اشتباهات قبلی ام جبران شود. در جواب هرگونه خرابکاری را رد کردم. گفتم که آنچه آنها در مورد من فکر می کنند اشتباه است و انتظار دارم که با احترام با من برخورد شود. قول داد که همینطور باشد و اثری از خشونت در بازجوییها نباشد. وقتی شخص ناصح از سلول بیرون رفت، بازجوی جوان دوباره به سراغم آمد و با گفتن این جمله که استراحت تمام شد دوباره خواست که رو به دیوار به حالت قبلی بایستم. "این آقایی که با این لحن با او صحبت کردی در حد رییس و یا نایب رییس قوه مقننه در کشور قدرت دارند." گفتم که چون احساس کردم که صحبت دوستانه است و آن شخص مهم هم احساس ناراحتی نمی کند، آنچه به نظرم آمد گفتم. به تواضع این شخص اشاره کرد که باعث می شود بیشتر متهمان با او راحت باشند. در دل به او خندیدم که اینقدر ساده با قضایا برخورد می کند. خبردار ایستادن دوباره شروع شده بود و من همچنان به دنبال فرصتی بودم تا بدون اینکه خودم پیشنهاد بدهم از این گرفتاری خلاص بشوم. مدتی که گذشت به بازجو گفتم که از من چه می خواهند. در چه زمینه ای باید همکاری کنم که تا به حال نکرده ام. آیا باید به کارهایی که نکرده ام اعتراف کنم؟ بازجو که به نظر می رسید با شخص دیگری در سلول نشسته است گزارش ضابط (خبرچین) را برایم خواند که در آن به نقاب زدن، پرتاب سنگ، تهییج تجمع کنندگان در کوی دانشگاه و هدایت آنان در بیرون اشاره شده بود. درحالیکه سرم را کمی به سمت او متمایل کرده بودم برایش توضیح دادم که آن شب به داخل کوی گاز اشک آور زدند و من مثل اکثریت دانشجویان پارچه ای سفید در مقابل دهان و بینی گرفته بودم که ضابط شما فکر کرده نقاب است. باقی اتهامات را هم رد کردم. لحن بازجو اصلا بد نبود و دیگر به طرز ایستادن من هم سخت نمی گرفت. گفت که حتما چیزی بوده که در مورد شما اینطور گزارش داده اند وگرنه ضابطان ما با کسی که مشکل شخصی ندارند و وقتی اعتراض کردم که این گزارش غلط است گفت که متهمان دیگر هم علیه شما نوشته اند و گفته اند که شما در تحریک دانشجویان نقش داشتید. این یک دروغ محض بود.ممکن بود که به دلیل شناختی که بیشتر دانشویان از من داشتند در مواردی با من مشورت کنند ولی به هیچوجه تحریکی در کار نبود. بالاخره بعد از مدتی سر و کله زدن با هم به توافق رسیدیم که دوباره آنچه که از آغاز تا پایان تجمعات رخ داده بود با دقت بنویسم با این تفاوت که این بار بگویم خودم چه نقشی داشته ام. پیشنهاد بدی نبود. هرچند که باید همان موقع شروع به نوشتن می کردم و احتمالا تا خود صبح بیدار می ماندم. درهرحال از ایستادن خیلی بهتر بود.
دوباره از شب اول شروع کردم. اعتراض جمعی از دانشجویان اکثرا بسیجی به خصوصی سازی دانشگاه. ریز ماجرا حتی صحبتهای رد و بدل شده با بچه ها را هم می نوشتم. به این فکر می کردم که حداقل چند نکته جالب برای بازجو داشته باشد. آن شب از چند نفر شنیده بودم که گروه طبرزدی در ماجرا نقش دارند. این را نوشتم. نظرش را جلب کرده بود. گفتم که با مهدی الهیاری و پیمان عارف حرف زدیم که جریان کمی مشکوک است. از نقش پیمان پرسید که گفتم فکر نمی کنم نقشی داشته باشد و بر حسب عادت و از روی سادگی می خواسته خودش را مطرح کند. موافق نبود و می گفت که برعکس خیلی هم نقش دارد. کم کم هم من خسته شده بودم و هم بازجو. چندبار که بازجو به سراغم آمد احساس کردم که او هم برای خوابیدن لحظه شماری می کند و به همان چیزهایی که تا آن موقع نوشته ام رضایت داده است. ماجراهای پنجشنبه شب را هم نوشتم و به شنبه شب که رسیدم با تایید بازجو نوشتم که شنبه شب هم اتفاق خاصی نیفتاد و تجمعی چند صد نفره در کوی برگزار شد و خیلی زود هم پایان یافت. هرچند این مساله در کل صحیح بود و دروغ نگفته بودم اما واقعیت این بود که نقش خودم در شعارهای داده شده در آن شب و هدایت تجمع بیشتر از هرکس دیگری بود. شنبه شب همان شبی بود که نسبت به حضور نیروی انتظامی در ساختمان های کوی اعتراض کردیم. به هرحال خستگی بازجو باعث شد که در همان حد اکتفا کنم. پس از آن بازجوی جوان برایم میوه آورد و خواست که بدون تعارف بخورم. اصلا میل نداشتم. به تنها چیزی که فکر می کردم حضور در سلول و خواب بود.صدای اذان به گوش می رسید. |
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
پنجاه روز و سه روز(14) |
| |
Sat 3 Jan 2009-3:51 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
کم کم به خواندن قرآن به عنوان تنها راهی که برای کسب آرامش وجود داشت، عادت می کردم.چند سوره پیدا کرده بودم که در پاورقی، خواندن آنها را برای حفاظت از دست شیاطین توصیه کرده بود.تنهایی در سلول باعث شده بود که بیش از همه امیدم به خدا باشد و قرآن را واسطه این ارتباط قرار داده بودم.میثم رشیدی در سلول کنار در حال آه و ناله بود.گاه و بیگاه به بهانه تنگی نفس و بدحالی در سلول را به صدا در می آورد.نگهبان ها نیز بسیار بد با او رفتار می کردند.کاملا برعکس رفتاری که با من داشتند.
غروب سه شنبه نهمین روز بازداشت تمام شده بود و من وارد دهمین روز شده بودم.زمان خاموشی که رسید مانند شبهای قبل در رختخوابی که با سه پتوی زندان درست کرده بودم دراز کشیدم و سعی کردم که بخوابم.خوابم نمی برد.به آینده فکر می کردم.به بیرون از زندان،به تعزیری که روز قبل به آن تهدید شده بودم و البته به ملایم تر شدن رفتار بازجو در پایان بازجویی.کم کم پلکهایم سنگین شده بود.در خواب و بیداری بودم که لامپ سلول روشن شد.دریچه بالای سلول باز شد و شخصی خواست که پشت به در بایستم.همانطور با زیرپیراهنی زندان ایستادم که خواست پیراهنم را هم بپوشم. "جوان خوش تیپی مثل شما این وقت شب باید پیراهن بپوشد!" ترس تمام وجودم را گرفته بود.این وقت شب به کجا می رفتم؟به نظرم آمد که ساعت از ۱۱ گذشته است.به سرسرای بند که رسیدیم، سراغ متهم دیگری را هم از نگهبان گرفت.معلوم بود که زندانی دیگر را هم از سلول خارج کرده اند.از پله ها بالا رفتیم و در یکی از سلول های بازجویی بر روی یک صندلی نشستم.لحظه ای بعد صدای جوانی از من خواست بایستم.قسمتی از بازجویی های قبلی ام را خواند.کمی بر خودم مسلط شده بودم.قرار بود بازجویی بشوم.بازجوی جوان از من خواست رو به دیوار به حالت خبردار بایستم. "پاها جفت و دستها کاملا افتاده و چسبیده به پاها باشد.سرسینه هم به سمت جلو." آنطور که او خواست ایستادم.شروع کرد به ایراد گرفتن.نباید حرفی می زدم مگر وقتی که از من سوالی می پرسید.گفت که باید با صدای بلند جوابش را بدهم.داشت تحقیر می کرد.تن صدایش را عوض می کرد.با خودکار به گوشم می زد و با کوچکترین حرکت دست یا پاها، هشدار می داد.به نظرم رسید که در سلول کناری هم این اتفاق در حال افتادن است.بازجوی جوان مدام از سلول من به آن سلول می رفت.صدایش را می توانستم بشنوم.کم کم فشار داشت زیاد می شد.فشار جسمی ناشی از درد در پاها و کمر و لرزش بدن از یک طرف و فشار روحی ناشی از سخت گذشتن زمان از طرف دیگر باعث شد، اعتراض کنم.دلیل این کارها را از بازجوی جوان پرسیدم.معلوم بود می خواهند با این کار مرا وادار به اعتراف کنند.گفت که روز قبل به بازجویم چرت و پرت گفته ام.گفتم که بازجو در هنگام خداحافظی راضی بود.گفت تا صبح اینجا هستیم.قبلش هم با من اتمام حجت کرده بود که تا صبح خبری از دستشویی و غش و ضعف و دل درد نیست.خواستم میزان انعطاف او را بدانم.تمام بدنم شروع به خارش کرده بود.خواستم که روی بینی ام را بخارانم.بعد از چند لحظه اجازه داد.پس می شد با او معامله کرد.لحن حرف زدنم را که تا آن موقع با غرور بود عوض کردم.وضعیت سخت و غیر قابل تحملی بود.نمی شد تا صبح دوام آورد.آن وقت این غرور به خواری و ذلت تبدیل می شد و باید به چیزهایی تن می دادم و حرفهایی می زدم که برخلاف میل باطنی ام بود.اجازه داد که دوبار بشین و پاشو بروم تا کمی از خستگی پاهایم کم شود.چندبار تا مرز خوابیدن هم رفتم.اما هربار با صدای بلند بیدارم کرد.درحال ورق زدن پرونده ام بود و هر از گاهی قسمتهایی از آن را برایم می خواند.معلوم بود اولین بارش است که می خواند.نمی دانم چند ساعت وضع به همین منوال گذشت.یک بار آب را روی سرم خالی کرد.اما در کل نرم تر شده بود.گفته بود که آیا منتظر آزادی هستم؟ که جواب منفی داده بودم.گفتم که فکر می کنم باید به دادگاه بروم تا وضعیتم معلوم بشود.از او پرسیدم که تا کی باید بایستم و خسته شده ام که گفت تا صبح هنوز خیلی مانده است.اصلا نمی شد تا صبح تحمل کرد.مطمئن بودم که جایی می برم.تازه به فرض که امشب را طاقت می آوردم.بعدش را چه کار می کردم.به شدت عرق کرده بودم.بوی بدی هم می دادم.تا اینکه یکبار که بازجو بیرون رفته بود یا حداقل من اینطور فکر می کردم، وقتی برگشت گفت که یک بنده خدایی می خواهد با تو صحبت کند.لباسم را مرتب کرد و گوشزد کرد که کاری نکنم به ضررم تمام شود.فکر کردم شاید آدم مهمی باشد و بتوانم حداقل چند کلمه ای به او اعتراضم را بگویم.به اینها که نمی شد حرف زد.با این امید اجازه پیدا کردم که روی صندلی بشینم.نفسی به راحتی کشیدم. |
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آغاز به کار پایگاه رسانه ای حامیان عبدالله نوری |
| |
Wed 31 Dec 2008-0:0 AM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
خرداد آمد بامداد خبر- پایگاه رسانه ای طرفداران اصلاحات ساختاری با هدف پوشش اخبار مربوط به نامزدی عبدالله نوری در انتخابات ریاست جمهوری آینده آغاز به کار کرد.این وبسایت که توسط جمعی از حامیان نوری اداره می شود خرداد نام گرفته است که یادآور روزنامه توقیف شده خرداد می باشد که به مدیر مسوولی خود نوری منتشر می گردید و در جریان توقیف فله ای مطبوعات انتشار آن متوقف شد.همچنین در این پایگاه خبری اطلاعات کاملی از زندگی نوری از کودکی تا به امروز دیده می شود. http://khordaad.com
|
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
پنجاه روز و سه روز(13) |
| |
Wed 24 Dec 2008-1:58 PM
-امیرحسین اعتمادی |
| |
آنچه که منجر به شروع تجمعات در شب بیستم شده بود و من دیده بودم، به صورت سربسته و کلی گفتم.منتظر بودم تا اگر موضوعی تازه درباره من می داند بپرسد و بعد جواب بدهم.اما همانطور که انتظار داشتم بیشتر اطلاعات بازجو به تجمع پنجشنبه شب که منجر به درگیری و زد و خورد بین دانشجویان و پلیش ضدشورش شده بود، مربوط می شد.از من اسم کسانی را می خواست که در شروع تجمع نقش داشتند.گفتم که به اسم نمی شناسمشان.خیلی ها هم از بیرون از کوی آمده بودند.اسم چند نفر از جمله دو-سه نفر از بچه های فنی را گفت.احتمالا اینها در بین دستگیرشدگان بودند.دانشجویانی که نه با هدف قبلی که تحت تاثیر فضای خاص و شاید کم نظیر آن شبهای کوی چند سنگی هم پرتاب کرده بودند و حالا احتمالا بازداشت شده بودند.اینها که او می گفت اصلا با خواست و هدف سیاسی وارد ماجرا نشده بودند.مسیر بازجویی به سمتی رفته بود که نه من اطلاعات زیادی داشتم و نه بازجو حرفم را باور می کرد.اینکه چه اتفاقاتی در آن چند شب افتاد با اینکه چه کسانی در رخ دادن آن اتفاقات نقش داشتند خیلی فرق می کرد.خوشبختانه بازجو قبول داشت که من نقشی در درگیریها نداشتم و فقط به عنوان تماشاگر در محل حضور داشتم.آن هم محلی که به نوعی محل سکونت من هم به حساب می آمد.سوالات درباره تجمع که تمام شد، بحث روزنامه فردا را پیش کشید.چند شماره ای از فردا را در دست داشت و از روی آنها می خواند.بیشتر شماره های اولیه مربوط به ۱۶ آذر و بعد از آن بود و از آخریها که تندتر بود چیزی نمی خواند.درباره بودجه نشریه و کادر اجرایی آن پرسید.توضیح مشخصی داشت.روزنامه ای که تنها با کمک دانشگاه و پولی که از جیب می گذاشتیم هر روز روی میز نشریات دانشگاه قرار می گرفت و کادر اجرایی که هر روز به نوبت و بدون منت زحمت چاپ آن را می کشید.می گفت که مقالات حاوی توهین آشکار به رهبری و نظام است.گفتم که هیچ شکایتی از ما در کمیته ناظر بر نشریات وجود ندارد.این قسمتش را درحالی گفتم که در واقع خودم برای جلوگیری از توقیف فردا، مدتی انتشارش را متوقف کرده بودم.به سختی تحمل می شدیم.به دفاع از مطالب پرداختم و مسوولیت همه آنها را قبول کردم. "رسیدگی به تخلفات نشریات دانشجویی در صلاحیت کمیته ناظر بر آنها در خود دانشگاه است." خنده ای کرد و گفت وقتی در دادگاه مطبوعات محکوم شدی می فهمی.باز جای شکرش باقی بود که به دادگاه مطبوعات حواله ام می داد.آخرهای بازجویی، بازجو دوباره عصبی شده بود.اصرار داشت که همه چیز را نگفته ام.گفتم که هر چه یادم می آمد گفتم. "شاید چیزی باشد که الان فراموش کرده باشم.بگویید تا برایتان بازگو کنم." بازجویی را تمام کرد و خودش به نگهبان بند تحویلم داد.به هنگام تحویل انگار چیزی یادش آمده باشد.پرسید که سلولم در همین طبقه است و بعد تا خود سلول همراهم آمد.فکر کردم مهربان شده است و می خواهد به نوعی به خاطر سیلی هایی که زده از من دلجویی کند.در سلول پشت به در نشستم.بازجو رفت و بعد از چند دقیقه با چند برگ بازجویی برگشت و خواست هر صحبتی که دوشب قبل با بزرگیان کرده بودم، برایش بنویسم.دیگر چندان مهم نبود.هر چه بین ما گفته شده بود نوشتم.وقتی رفت با چشمانی اشک آلود در سلول نشسته بودم.از سید خواستم که من را به دستشویی ببرد.نزدیک اذان بود.از دستشویی که برگشتم سید از من خواست لحظه ای در مقابل در بمانم تا برگردد.وقتی برگشت یک قاچ هندوانه برایم آورده بود. |
| |
لینک ثابت
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|