تبليغاتX
من بلاگر نیستم
من بلاگر نیستم

HOMEPAGE E-MAIL Archive
Free Citizen on Facebook

به ترکیب بازنده دست نزنیم

Tue 17 Feb 2009-2:50 PM -امیرحسین اعتمادی

سرانجام محمد خاتمی در مقابل فشار اطرافیانش برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی، تسلیم شد و با اعلام رسمی نامزدی‌اش قدم در بازی‌ گذاشت که بنا بر شواهد موجود، هر دو سر آن باخت است. هم برای او و هم برای جریان دموکراسی‌خواهی ایران که تشنه‌تر از همیشه به دنبال راهی برای در آغوش گرفتن معشوق گریزپای آزادی و دموکراسی است. در این نوشتار می‌کوشم دلایل خود را بر این مدعا ارایه کنم.

در شرایط کنونی مهمترین موضوعی که بیشتر گروههای سیاسی- و حتی بخشی از جریان محافظه‌کار حکومت- در مورد آن اتفاق‌نظر دارند و می‌تواند اساس انتخابات آینده را از موضوعیت خارج کند، بحث سلامت انتخابات است. کافی است به همین چند انتخابات اخیر رجوع کنیم تا عمق فاجعه را دریابیم. در انتخابات ریاست‌جمهوری نهم که منجر به روی کار آمدن دولت محمود احمدی‌نژاد گردید، دست‌‌کم چهار نامزد انتخاباتی، سلامت انتخابات را مورد تردید قرار دادند. از اعتراض صریح مهدی کروبی به دخالت فرزند رهبری نظام در نتیجه انتخابات گرفته تا شکایت بردن هاشمی رفسنجانی از برگزارکنندگان و ناظران انتخابات به خداوند، و البته انتقاد سربسته معین و قالیباف از بداخلاقی‌های انتخاباتی، تنها بخش کوچکی از تخلفات و احتمالا تقلبات انجام شده را رسانه‌ای کرد. در انتخابات شوراهای سوم که این بار مجری و ناظر از یک جناح سیاسی بودند، بیرون آمدن اخبار ضد و نقیض از ستاد انتخابات که منجر به حضور اعتراضی کاندیداهای میانه‌رو در وزارت کشور و تحصن چندساعته آنها گردید و در پایان، صعود تدریجی پروین احمدی‌نژاد، خواهر رییس جمهوری اسلامی تا رده‌های بالایی منتخبان شهر تهران آن هم درحالیکه در نتایج اولیه نام او حتی در میان 30 نفر اول هم دیده نمی‌شد، حاکی از مهندسی انتخابات به سود جریانی خاص داشت. مهندسی که در جریان انتخابات مجلس هشتم، باتجربه‌تر از قبل عمل کرد و با محدود کردن جریان اطلاع‌رسانی به ویژه در خصوص شهر تهران که می‌توانست نمادی از جهت‌گیری سیاسی در کل کشور باشد، راه را بر ورود اندک نامزدهای میانه‌رو بست تا این بار نه تنها اصلاح‌طلبان که محافظه‌کارانی چون خوش‌چهره و خادم نیز نسبت به اعلام نشدن آرای واقعی خود اعتراض کنند.

با چنین پیش‌زمینه‌ای‌ است که اصلاح‌طلبان حامی خاتمی، بدون هیچگونه شرمساری و با صدای بلند اعلام می‌کنند که اگر تفاوت آرای خاتمی با کاندیدای محافظه‌کاران- احمدی‌نژاد- فاحش باشد، آن وقت است که دیگر تقلب نیز نمی‌تواند مانع از پیروزی آنان در انتخابات پیش‌رو باشد. اتفاقی که با توجه به حضور کروبی و احتمالاً قالیباف در رقابت‌های انتخاباتی، دور از ذهن به نظر می‌رسد. از سوی دیگر تایید ناسالم بودن انتخابات، بدون ارایه راه‌حلی برای مقابله با ضایع شدن آرای مردم، مهر تاییدی است بر این ادعا که اصلاح‌طلبان بدون درس گرفتن از اشتباهات گذشته تنها به فکر سیاست‌ورزی بدون هیچ پیش‌شرطی هستند. این درحالی‌است که تغییرات پی‌درپی در وزارت کشور و استقرار معتمدترین افراد به محمود احمدی‌نژاد در نهاد برگزارکننده انتخابات در روزها و هفته‌های اخیر، احتمال دست بردن در نتیجه انتخابات به سود نامزدی خاص را بیشتر کرده است. با این شرایط، همه چیز برای شکست خاتمی در یک انتخابات از قبل طراحی شده فراهم است. شکستی که خاتمی را همچون سلفش هاشمی رفسنجانی، از شخصیتی تاثیرگذار به فردی عادی و شکست‌خورده در عرصه سیاست ایران تبدیل خواهد کرد. دراین‌صورت، این اتفاق تنها شکست خاتمی نیست که شکست جریانی است که همچنان به اصلاح حکومت از طریق رفتارهایی چون انتخابات، دل بسته است. قابل پیش‌بینی است که چنین شکستی به رادیکال‌تر شدن فضا منجر خواهد شد.

حال فرض را بر این بگیریم که خاتمی با استقبال گسترده‌تری مواجه شده آنچنان که حامیانش می‌گویند با برتری فاحش خود را به ساختار حکومت تحمیل کند. لازمه این پیروزی، حضور بخش قابل‌توجهی از اکثریت خاموش جامعه در پای صندوق‌های رای است، هرچند که این حضور نمی‌تواند شرط کافی باشد. نگاهی به اتفاقاتی که منجر به دعوت و در پایان اعلام نامزدی خاتمی شد، مشخص می‌کند که سطح انتظار دعوت‌کنندگان از رییس جمهور سابق، بسیار پایین‌تر از انتظار آن اکثریت خاموشی است که توان تغییر نتیجه انتخابات به سود اصلاح‌طلبان را دارند. انتظاراتی که این بار خاتمی صریح‌تر از قبل خط‌کشی خود را با آنها اعلام کرده است و اصولا توان اجرای تغییرات مورد انتظار را در قامت رییس جمهوری اسلامی ندارد. ازاین‌رو است که از هم اکنون باید در انتظار خاتمی محافظه‌کارتر از قبل باشیم که نه برای اصلاح ساختار موجود که تنها برای جلوگیری از بدتر شدن امور وارد صحنه شده است؛ چنین ورودی نه بر مبنای برنامه و دنبال کردن مطالبات تحول‌خواهانه که به منزله منتی است که از سوی شخص خاتمی تا پایان دوران ریاست‌جمهوری‌اش، در مقابل تحول‌خواهان علم خواهد شد. از سوی دیگر بخش اقتدارگرای حکومت درصورتی که به هر دلیلی نتواند از ورود دوباره خاتمی به ساختار یکدست فعلی جلوگیری کند، با تکرار اتفاقات دوره قبل ریاست جمهوری او- باتجربه‌تر از قبل- هزینه چنین انتخابی را بر رای‌دهندگان افزایش خواهد داد. قابل پیش‌بینی است که این بار یاس و ناامیدی زودتر از قبل به سراغ کسانی خواهد آمد که به بهتر شدن امور دل بسته بودند. هرچند که تضمینی نیست این بار هم از دل چنین شکستی، شخصی چون احمدی‌نژاد بیرون بیاید.

پیشتر هم نوشته بودم که خاتمی از اشتباهات هاشمی درس بگیرد، اعتبار و آبروی بین‌المللی‌اش را به شکست اطرافیانش گره نزند. متاسفانه تاریخ خیلی زود در حال تکرار شدن است. در چنین شرایطی شاید تنها گزینه‌ای که می‌تواند به اصلاحی در ساختار سخت موجود، منجر شود حفظ ترکیب بازنده فعلی باشد.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بیانیه دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران در محکومیت تخریب گورستان خاوران

Sun 1 Feb 2009-10:34 AM -امیرحسین اعتمادی

تلاش های اخیر برای محو گورستان خاوران، خبر دردناکی است که قلب و روح بسیاری را به درد آورده استخاوران اگرچه صرفاً قطعه زمینی به مساحت سی در شصت متر است اما بخش هولناکی از تاریخ این سرزمین را در خود جای داده و یادآور کشتار بیرحمانه «انسان» هایی است که بدون تشکیل دادگاه، دسترسی متهمان به وکیل و پایبندی به حداقلی از ساز و کارهای قانونی شفاف، مخفیانه به مسلخ اعدام سپرده شدند و اینک، چه بسیار استعدادها، اندیشه ها، عشق ها و آرزوها که در گورهای دسته جمعی در خاوران آرمیده اند.

کاشتن نهال، احداث پارک و فضای سبز نه تنها ننگ خاوران را از تاریخ جمهوری اسلامی پاک نخواهد کرد بلکه بیش و پیش از هر چیز، نشان دهنده هراس آمران، بانیان و حامیان کشتار تابستان 67 از یادآوری و پیگیری این فاجعه انسانی است؛ غافل از اینکه تاریخ هیچگاه تابستان سرد و غم انگیز 67 را از خاطر نخواهد برد همانگونه که آشوویتس و هولوکاست نیز از خاطره ها نرفتند.

براستی این چه پارک و فضای سبزی است که ریشه نهال هایش، هم آغوش استخوان انسان ها و گورهای دسته جمعی است؟ آیا بازماندگان قربانیان، از حق سوگواری نیز محرومند؟ کدام آیین، دین و مسلک تجاوز به اجساد و استخوان آنها را مجاز می داند؟

دیر و دور نیست زمانی که پرونده اعدام های سال 67 در کنار سایر قتل های سیاسی، در دادگاهی علنی و عادلانه مورد رسیدگی قرار گیرد؛ چه این سرنوشت محتوم و گریزناپذیر تمامی نظام های استبدادی و ناقضان حقوق بشر است، تا مشخص شود که چه کسانی، آشوویتس ایرانی را به راه انداختند و امروز حتی این گورستان متروک اما ماندگار را نیز برنمی تابند.

ما دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران، ضمن اعلام همدردی با خانواده های قربانیان سال 67 ، تلاش های اخیر به منظور تخریب و محو گورستان خاوران را محکوم می کنیم و معرفی و مجازات مسببان این کشتار غم انگیز و فراموش ناشدنی را خواستاریم.

تاریخ سرانجام روزی به قضاوت خواهد نشست.

دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(16)

Fri 23 Jan 2009-3:3 PM -امیرحسین اعتمادی

بازجوی جوان، از روزهای بعد از آزادی سوال می کرد. اینکه بعد از این در دانشگاه چهره یک قهرمان را خواهم داشت. گفتم که از قهرمان شدن خوشم نمی آید و می خواهم دوستانم مثل قبل با من رفتار کنند. درباره مهندس خدایاری- معاون دانشجویی دانشگاه و عضو جبهه مشارکت- سوال کرد. می گفت که در تحریک دانشجویان نقش داشته. گفتم که آنچه من دیدم این بود که بیشتر دانشجویان را آرام می کرد. با وجود اینکه تا صبح بیدار بودم و آن را از چشم جوان بازجو می دیدم، احساس خوبی نسبت به او داشتم. لحن حرف زدنش جوان بود و این را می پسندیدم.* از سلول خارج شدیم. در مقابل بند که رسیدیم، جوان بازجو گفت که احتمالا فردا صبح بازجوی قبلی به سراغم خواهد آمد و خواست که با او همکاری کنم. این وعده را هم داد که می توانم چند ساعتی بیشتر بخوابم و کم خوابی شب قبل را جبران کنم. سید در را بسته احتمالا خوابیده بود. چند باری در را به صدا درآورد تا اینکه سید برای تحویل گرفتن من قفل در را باز کرد. بازجوی جوان از سید خواست که صبح دیرتر بیدارم کند. قبل از رفتن به سلول برای وضو گرفتن به دستشویی رفتم و با اینکه خوابم می آمد، نماز صبح را خواندم.

صبح روز بعد، طبق معمول برق سلول روشن شد و این درحالی بود که بیشتر از ۳ یا ۴ ساعت نخوابیده بودم. برای خوردن صبحانه بیدار شدم. هنوز ساعتی نگذشته بود که این بار سید بزرگ به سراغم آمد. تازه پست را تحویل گرفته بود و احتمالا در جریان بازجویی شب قبل من نبود. گفت که بازجویی دارم. خواب آلود به او گفتم که تا صبح بازجویی بودم. تعجب کرد. به طبقه دوم رفتیم و بر روی صندلی بازجویی نشستم. مدتی گذشت تا اینکه شخصی به سلول آمد و خواست که رو به دیوار با همان حالت شب قبل بایستم. با این تفاوت که باید سرم را به دیوار می چسباندم. این حرکت کمی سخت تر بود. باتوجه به بیداری شب قبل و رضایت نسبی بازجو از آنچه نوشته بودم، اصلا انتظار ادامه شکنجه را نداشتم. در اینکه می گویم شکنجه، تردیدی ندارم. چرا که کاملا در پاسخ به سوالات بازجو، ترس از دوباره ایستادن را لحاظ می کردم. بیرون از سلول صدای رادیو قرآن می آمد. احتمالا برای این بود که صدای بازجویی ها از دیگر سلول ها نامفهوم باشد. از یکی از سلولهای نزدیک، صدای بازجوی مسن قبلی را تشخیص دادم. حدس زدم که باید تا اتمام بازجویی اش تحمل کنم. دوباره خستگی فیزیکی و روحی به سراغم آمده بود. باز شب قبل یکی بود که با او حرف بزنم. زمان خیلی دیر می گذشت و اصلا تمرکز فکری نداشتم. دوباره به لرزش افتاده بودم. یک ساعتی به گمانم گذشت که جوانی به سراغم آمد و بعد از پرسیدن اسم، از من خواست روی صندلی بنشینم. خدا پدرش را بیامرزد. در مدتی که روی صندلی نشسته بودم همه اش به این مساله فکر می کردم که آن شخصی که من را رو به دیوار نگه داشته بود دوباره بیاید. فکر می کردم همه اش برنامه ریزی شده است. زمان می گذشت و بازجو همچنان صدایش به گوش می رسید. چند باری دریچه سلول به صدا درآمده بود. یکبار صدایی نخراشیده اسمم را پرسید و بعد گفت آن چرت و پرت ها چه بود که دیشب نوشته ام. گفت که وقتی بازجویم عوض شد می فهمم. واقعا که داشتم دیوانه می شدم. بعد از آن شب کذایی، حالا باید جواب پس می دادم که چرا چرت و پرت نوشته ام. منتظر آمدن بازجوی جوان بودم تا به او شکایت کنم. هم بابت سرپا ایستادن و انتظار چند ساعته صبح و هم بابت اتهام چرت و پرت گفتن. به شدت عرق کرده بودم. بوی بدی می دادم. از آخرین باری که حمام رفته بودم، ۵ روزی می گذشت. ریزش موهایم زیاد شده بود و این مساله به شدت آزارم می داد.

بالاخره انتظار به پایان رسید و بازجوی جوان وارد سلول شد. بعد از سلام و احوالپرسی اولیه این من بودم که از برخوردی که با من شده بود گله کرده برخورد صبح را بر خلاف قول شب قبل او دانستم. خنده ای کرد که این چیزها در اینجا عادی است. «آن مطالبی که شب قبل گفتی خیلی به درد ما نمی خورد. ما چیزهای دیگری می خواهیم که تو آنها را به ما نگفته ای.» و بعد با لحنی که می خواست دلسوزانه نشان بدهد، گفت: «پرونده تو از دست ما خارج شده و زیر نظر دادستانی رفته است. همین الان هم شخصی از دادستانی آمده که به نفع توست که با او همکاری کنی. ما دیگر نمی توانیم برای تو کاری کنیم.» بعد لباسم را مرتب کرد و از سلول خارج شد. به نظرم خیلی هم بد نشده بود. تصوری که از نماینده دادستان داشتم، این بود که برخوردش معقول و براساس قانون خواهد بود. دیگر تهدید و شب بیداری در کار نیست. اما زهی خیال باطل!

 

* بعد از آزادی فهمیدم که همه کسانی که مدتها سرپا ایستادند و شبها بیدار ماندند به نوعی با این بازجوی جوان در ارتباط بودند.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مادربزرگ! خاطراتم را فیلتر کرده اند

Tue 20 Jan 2009-1:1 PM -امیرحسین اعتمادی

۱) مادربزرگ هم رفت. امروز دوازدهمین روزی است که به خاک سپردمش. سخت است که مجبور باشی، عزیزترینت، همخونت را در دل خاک جا بگذاری. اگر نبود شنیدن صدای دوستان و دیدن پیام تسلیتشان، کنار آمدن با این فراق ابدی برایم ناممکن می نمود. از همه تان ممنونم. از دوستانم در ادوار گیلان، همفکرانم در حلقه لیبرالها، از عبدالله مومنی نازنین و علی آقا ملیحی عزیز که با پیامهایشان تسلی بخش خاطرم بودند. شاد باشید!! این پست را برای مادربزرگم می نویسم که همیشه مشوقم بود.

۲) می دانم در این روزها که نه امکان نوشتن داشتم و نه توانش را، خیلی از شما به هوای خواندن ادامه خاطرات به اینجا سر زدید و دست خالی برگشتید. از امشب نوشتن خاطرات را ادامه خواهم داد.

۳) گویا برخی از ISP های تهران خودشان، این وبلاگ درب و داغان را فیلتر کرده اند. واقعا شاهکار است که وبلاگی به این بی نظم و ترتیبی، با این تعداد خواننده فیلتر شود. خدا کند که اشتباهی شده باشد.

۴) این داستان خاتمی هم دیگر دارد لوث می شود. وقتی شخصیتی متزلزل داشته باشی این می شود که روزها می آیی و شبها نمی آیی. این وسط داستان موسوی هم جالب است که خیلی سیاستمدارانه و در سکوت کامل، همه شرایط را به نفع خودش تغییر داده است. میرحسین محاسنی دارد که اگر نبود خوی ضد امپریالیستی اش، بهترین گزینه برای دفاع از حقوق و آزادیهای اساسی به شمار می رفت. امروز جامعه مدنی نحیف ایرانی، نیازمند رییس جمهوری است که در پناه آن بتواند رشد کند. دراینصورت است که ما وارد دوران گذار به دموکراسی خواهیم شد و لاغیر.

۵) پروژه برخورد با عادل فردوسی پور و ۹۰ که بدون تردید، پربیننده ترین و چالش برانگیزترین برنامه تاریخ تلویزیون در ایران به شمار می رود، وارد فاز تازه ای شده است. شاید آن زمان که فردوسی پور با دعوت از صفایی فراهانی، نقش سازمان تربیت بدنی و شخص علی آبادی را در نابسامانی های آن زمان فوتبال ملی، علنی کرد، باید می دانست که با دم شیر بازی می کند. امروز موفقیت سازمان تربیت بدنی در حذف فردوسی پور و برنامه اش، نه برخورد با یک شخص یا جریان در صدا و سیما، که نماد برخورد با میلیونها بیننده ای است که هر هفته تا نیمه های شب بیدار می مانند تا برنامه ای را ببینند که مجری اش با مدد گرفتن از آنان، به رویارویی دیکتاتورها در ورزش می رود.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin