تبليغاتX
من بلاگر نیستم
من بلاگر نیستم

HOMEPAGE E-MAIL Archive
Free Citizen on Facebook

پنجاه روز و سه روز(16)

Fri 23 Jan 2009-3:3 PM -امیرحسین اعتمادی

بازجوی جوان، از روزهای بعد از آزادی سوال می کرد. اینکه بعد از این در دانشگاه چهره یک قهرمان را خواهم داشت. گفتم که از قهرمان شدن خوشم نمی آید و می خواهم دوستانم مثل قبل با من رفتار کنند. درباره مهندس خدایاری- معاون دانشجویی دانشگاه و عضو جبهه مشارکت- سوال کرد. می گفت که در تحریک دانشجویان نقش داشته. گفتم که آنچه من دیدم این بود که بیشتر دانشجویان را آرام می کرد. با وجود اینکه تا صبح بیدار بودم و آن را از چشم جوان بازجو می دیدم، احساس خوبی نسبت به او داشتم. لحن حرف زدنش جوان بود و این را می پسندیدم.* از سلول خارج شدیم. در مقابل بند که رسیدیم، جوان بازجو گفت که احتمالا فردا صبح بازجوی قبلی به سراغم خواهد آمد و خواست که با او همکاری کنم. این وعده را هم داد که می توانم چند ساعتی بیشتر بخوابم و کم خوابی شب قبل را جبران کنم. سید در را بسته احتمالا خوابیده بود. چند باری در را به صدا درآورد تا اینکه سید برای تحویل گرفتن من قفل در را باز کرد. بازجوی جوان از سید خواست که صبح دیرتر بیدارم کند. قبل از رفتن به سلول برای وضو گرفتن به دستشویی رفتم و با اینکه خوابم می آمد، نماز صبح را خواندم.

صبح روز بعد، طبق معمول برق سلول روشن شد و این درحالی بود که بیشتر از ۳ یا ۴ ساعت نخوابیده بودم. برای خوردن صبحانه بیدار شدم. هنوز ساعتی نگذشته بود که این بار سید بزرگ به سراغم آمد. تازه پست را تحویل گرفته بود و احتمالا در جریان بازجویی شب قبل من نبود. گفت که بازجویی دارم. خواب آلود به او گفتم که تا صبح بازجویی بودم. تعجب کرد. به طبقه دوم رفتیم و بر روی صندلی بازجویی نشستم. مدتی گذشت تا اینکه شخصی به سلول آمد و خواست که رو به دیوار با همان حالت شب قبل بایستم. با این تفاوت که باید سرم را به دیوار می چسباندم. این حرکت کمی سخت تر بود. باتوجه به بیداری شب قبل و رضایت نسبی بازجو از آنچه نوشته بودم، اصلا انتظار ادامه شکنجه را نداشتم. در اینکه می گویم شکنجه، تردیدی ندارم. چرا که کاملا در پاسخ به سوالات بازجو، ترس از دوباره ایستادن را لحاظ می کردم. بیرون از سلول صدای رادیو قرآن می آمد. احتمالا برای این بود که صدای بازجویی ها از دیگر سلول ها نامفهوم باشد. از یکی از سلولهای نزدیک، صدای بازجوی مسن قبلی را تشخیص دادم. حدس زدم که باید تا اتمام بازجویی اش تحمل کنم. دوباره خستگی فیزیکی و روحی به سراغم آمده بود. باز شب قبل یکی بود که با او حرف بزنم. زمان خیلی دیر می گذشت و اصلا تمرکز فکری نداشتم. دوباره به لرزش افتاده بودم. یک ساعتی به گمانم گذشت که جوانی به سراغم آمد و بعد از پرسیدن اسم، از من خواست روی صندلی بنشینم. خدا پدرش را بیامرزد. در مدتی که روی صندلی نشسته بودم همه اش به این مساله فکر می کردم که آن شخصی که من را رو به دیوار نگه داشته بود دوباره بیاید. فکر می کردم همه اش برنامه ریزی شده است. زمان می گذشت و بازجو همچنان صدایش به گوش می رسید. چند باری دریچه سلول به صدا درآمده بود. یکبار صدایی نخراشیده اسمم را پرسید و بعد گفت آن چرت و پرت ها چه بود که دیشب نوشته ام. گفت که وقتی بازجویم عوض شد می فهمم. واقعا که داشتم دیوانه می شدم. بعد از آن شب کذایی، حالا باید جواب پس می دادم که چرا چرت و پرت نوشته ام. منتظر آمدن بازجوی جوان بودم تا به او شکایت کنم. هم بابت سرپا ایستادن و انتظار چند ساعته صبح و هم بابت اتهام چرت و پرت گفتن. به شدت عرق کرده بودم. بوی بدی می دادم. از آخرین باری که حمام رفته بودم، ۵ روزی می گذشت. ریزش موهایم زیاد شده بود و این مساله به شدت آزارم می داد.

بالاخره انتظار به پایان رسید و بازجوی جوان وارد سلول شد. بعد از سلام و احوالپرسی اولیه این من بودم که از برخوردی که با من شده بود گله کرده برخورد صبح را بر خلاف قول شب قبل او دانستم. خنده ای کرد که این چیزها در اینجا عادی است. «آن مطالبی که شب قبل گفتی خیلی به درد ما نمی خورد. ما چیزهای دیگری می خواهیم که تو آنها را به ما نگفته ای.» و بعد با لحنی که می خواست دلسوزانه نشان بدهد، گفت: «پرونده تو از دست ما خارج شده و زیر نظر دادستانی رفته است. همین الان هم شخصی از دادستانی آمده که به نفع توست که با او همکاری کنی. ما دیگر نمی توانیم برای تو کاری کنیم.» بعد لباسم را مرتب کرد و از سلول خارج شد. به نظرم خیلی هم بد نشده بود. تصوری که از نماینده دادستان داشتم، این بود که برخوردش معقول و براساس قانون خواهد بود. دیگر تهدید و شب بیداری در کار نیست. اما زهی خیال باطل!

 

* بعد از آزادی فهمیدم که همه کسانی که مدتها سرپا ایستادند و شبها بیدار ماندند به نوعی با این بازجوی جوان در ارتباط بودند.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(15)

Thu 8 Jan 2009-2:27 PM -امیرحسین اعتمادی

آمده بود برای توابسازی.صدای بم ولی آرامی داشت. خیلی کلی حرف می زد و اصلا وارد جزئیات نمی شد. می گفت که اگر انتقاد و اعتراض داریم نباید باعث فلج شدن مملکت بشویم. باید راهکار ارائه بدهیم. از حرفهایش فهمیدم که اوضاع بیرون باید بحرانی باشد. در اولین ساعتهای چهارم تیر بودیم. استنباط من این بود که شلوغیها به تهران محدود نشده تمام کشور را فرا گرفته است. بعدها فهمیدم که حدسم درست بود و در آن شبها اعتراضات به تمام دانشگاهها و شهرها گسترش پیدا کرده بود. گفتم که قوه قضائیه خودش با دستگیری دانشجوها به بحرانی شدن اعتراضها کمک کرده است. شجاع تر شده بودم. نزدیک به بیست دقیقه برایم سخنرانی کرد. تمام حرفش هم این بود که باید همکاری کنم تا اشتباهات قبلی ام جبران شود. در جواب هرگونه خرابکاری را رد کردم. گفتم که آنچه آنها در مورد من فکر می کنند اشتباه است و انتظار دارم که با احترام با من برخورد شود. قول داد که همینطور باشد و اثری از خشونت در بازجوییها نباشد. وقتی شخص ناصح از سلول بیرون رفت، بازجوی جوان دوباره به سراغم آمد و با گفتن این جمله که استراحت تمام شد دوباره خواست که رو به دیوار به حالت قبلی بایستم. "این آقایی که با این لحن با او صحبت کردی در حد رییس و یا نایب رییس قوه مقننه در کشور قدرت دارند." گفتم که چون احساس کردم که صحبت دوستانه است و آن شخص مهم هم احساس ناراحتی نمی کند، آنچه به نظرم آمد گفتم. به تواضع این شخص اشاره کرد که باعث می شود بیشتر متهمان با او راحت باشند. در دل به او خندیدم که اینقدر ساده با قضایا برخورد می کند. خبردار ایستادن دوباره شروع شده بود و من همچنان به دنبال فرصتی بودم تا بدون اینکه خودم پیشنهاد بدهم از این گرفتاری خلاص بشوم. مدتی که گذشت به بازجو گفتم که از من چه می خواهند. در چه زمینه ای باید همکاری کنم که تا به حال نکرده ام. آیا باید به کارهایی که نکرده ام اعتراف کنم؟ بازجو که به نظر می رسید با شخص دیگری در سلول نشسته است گزارش ضابط (خبرچین) را برایم خواند که در آن به نقاب زدن، پرتاب سنگ، تهییج تجمع کنندگان در کوی دانشگاه و هدایت آنان در بیرون اشاره شده بود. درحالیکه سرم را کمی به سمت او متمایل کرده بودم برایش توضیح دادم که آن شب به داخل کوی گاز اشک آور زدند و من مثل اکثریت دانشجویان پارچه ای سفید در مقابل دهان و بینی گرفته بودم که ضابط شما فکر کرده نقاب است. باقی اتهامات را هم رد کردم. لحن بازجو اصلا بد نبود و دیگر به طرز ایستادن من هم سخت نمی گرفت. گفت که حتما چیزی بوده که در مورد شما اینطور گزارش داده اند وگرنه ضابطان ما با کسی که مشکل شخصی ندارند و وقتی اعتراض کردم که این گزارش غلط است گفت که متهمان دیگر هم علیه شما نوشته اند و گفته اند که شما در تحریک دانشجویان نقش داشتید. این یک دروغ محض بود.ممکن بود که به دلیل شناختی که بیشتر دانشویان از من داشتند در مواردی با من مشورت کنند ولی به هیچوجه تحریکی در کار نبود. بالاخره بعد از مدتی سر و کله زدن با هم به توافق رسیدیم که دوباره آنچه که از آغاز تا پایان تجمعات رخ داده بود با دقت بنویسم با این تفاوت که این بار بگویم خودم چه نقشی داشته ام. پیشنهاد بدی نبود. هرچند که باید همان موقع شروع به نوشتن می کردم و احتمالا تا خود صبح بیدار می ماندم. درهرحال از ایستادن خیلی بهتر بود.

دوباره از شب اول شروع کردم. اعتراض جمعی از دانشجویان اکثرا بسیجی به خصوصی سازی دانشگاه. ریز ماجرا حتی صحبتهای رد و بدل شده با بچه ها را هم می نوشتم. به این فکر می کردم که حداقل چند نکته جالب برای بازجو داشته باشد. آن شب از چند نفر شنیده بودم که گروه طبرزدی در ماجرا نقش دارند. این را نوشتم. نظرش را جلب کرده بود. گفتم که با مهدی الهیاری و پیمان عارف حرف زدیم که جریان کمی مشکوک است. از نقش پیمان پرسید که گفتم فکر نمی کنم نقشی داشته باشد و بر حسب عادت و از روی سادگی می خواسته خودش را مطرح کند. موافق نبود و می گفت که برعکس خیلی هم نقش دارد. کم کم هم من خسته شده بودم و هم بازجو. چندبار که بازجو به سراغم آمد احساس کردم که او هم برای خوابیدن لحظه شماری می کند و به همان چیزهایی که تا آن موقع نوشته ام رضایت داده است. ماجراهای پنجشنبه شب را هم نوشتم و به شنبه شب که رسیدم با تایید بازجو نوشتم که شنبه شب هم اتفاق خاصی نیفتاد و تجمعی چند صد نفره در کوی برگزار شد و خیلی زود هم پایان یافت. هرچند این مساله در کل صحیح بود و دروغ نگفته بودم اما واقعیت این بود که نقش خودم در شعارهای داده شده در آن شب و هدایت تجمع بیشتر از هرکس دیگری بود. شنبه شب همان شبی بود که نسبت به حضور نیروی انتظامی در ساختمان های کوی اعتراض کردیم. به هرحال خستگی بازجو باعث شد که در همان حد اکتفا کنم. پس از آن بازجوی جوان برایم میوه آورد و خواست که بدون تعارف بخورم. اصلا میل نداشتم. به تنها چیزی که فکر می کردم حضور در سلول و خواب بود.صدای اذان به گوش می رسید.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(14)

Sat 3 Jan 2009-3:51 PM -امیرحسین اعتمادی

کم کم به خواندن قرآن به عنوان تنها راهی که برای کسب آرامش وجود داشت، عادت می کردم.چند سوره پیدا کرده بودم که در پاورقی، خواندن آنها را برای حفاظت از دست شیاطین توصیه کرده بود.تنهایی در سلول باعث شده بود که بیش از همه امیدم به خدا باشد و قرآن را واسطه این ارتباط قرار داده بودم.میثم رشیدی در سلول کنار در حال آه و ناله بود.گاه و بیگاه به بهانه تنگی نفس و بدحالی در سلول را به صدا در می آورد.نگهبان ها نیز بسیار بد با او رفتار می کردند.کاملا برعکس رفتاری که با من داشتند.

غروب سه شنبه نهمین روز بازداشت تمام شده بود و من وارد دهمین روز شده بودم.زمان خاموشی که رسید مانند شبهای قبل در رختخوابی که با سه پتوی زندان درست کرده بودم دراز کشیدم و سعی کردم که بخوابم.خوابم نمی برد.به آینده فکر می کردم.به بیرون از زندان،به تعزیری که روز قبل به آن تهدید شده بودم و البته به ملایم تر شدن رفتار بازجو در پایان بازجویی.کم کم پلکهایم سنگین شده بود.در خواب و بیداری بودم که لامپ سلول روشن شد.دریچه بالای سلول باز شد و شخصی خواست که پشت به در بایستم.همانطور با زیرپیراهنی زندان ایستادم که خواست پیراهنم را هم بپوشم. "جوان خوش تیپی مثل شما این وقت شب باید پیراهن بپوشد!" ترس تمام وجودم را گرفته بود.این وقت شب به کجا می رفتم؟به نظرم آمد که ساعت از ۱۱ گذشته است.به سرسرای بند که رسیدیم، سراغ متهم دیگری را هم از نگهبان گرفت.معلوم بود که زندانی دیگر را هم از سلول خارج کرده اند.از پله ها بالا رفتیم و در یکی از سلول های بازجویی بر روی یک صندلی نشستم.لحظه ای بعد صدای جوانی از من خواست بایستم.قسمتی از بازجویی های قبلی ام را خواند.کمی بر خودم مسلط شده بودم.قرار بود بازجویی بشوم.بازجوی جوان از من خواست رو به دیوار به حالت خبردار بایستم. "پاها جفت و دستها کاملا افتاده و چسبیده به پاها باشد.سرسینه هم به سمت جلو." آنطور که او خواست ایستادم.شروع کرد به ایراد گرفتن.نباید حرفی می زدم مگر وقتی که از من سوالی می پرسید.گفت که باید با صدای بلند جوابش را بدهم.داشت تحقیر می کرد.تن صدایش را عوض می کرد.با خودکار به گوشم می زد و با کوچکترین حرکت دست یا پاها، هشدار می داد.به نظرم رسید که در سلول کناری هم این اتفاق در حال افتادن است.بازجوی جوان مدام از سلول من به آن سلول می رفت.صدایش را می توانستم بشنوم.کم کم فشار داشت زیاد می شد.فشار جسمی ناشی از درد در پاها و کمر و لرزش بدن از یک طرف و فشار روحی ناشی از سخت گذشتن زمان از طرف دیگر باعث شد، اعتراض کنم.دلیل این کارها را از بازجوی جوان پرسیدم.معلوم بود می خواهند با این کار مرا وادار به اعتراف کنند.گفت که روز قبل به بازجویم چرت و پرت گفته ام.گفتم که بازجو در هنگام خداحافظی راضی بود.گفت تا صبح اینجا هستیم.قبلش هم با من اتمام حجت کرده بود که تا صبح خبری از دستشویی و غش و ضعف و دل درد نیست.خواستم میزان انعطاف او را بدانم.تمام بدنم شروع به خارش کرده بود.خواستم که روی بینی ام را بخارانم.بعد از چند لحظه اجازه داد.پس می شد با او معامله کرد.لحن حرف زدنم را که تا آن موقع با غرور بود عوض کردم.وضعیت سخت و غیر قابل تحملی بود.نمی شد تا صبح دوام آورد.آن وقت این غرور به خواری و ذلت تبدیل می شد و باید به چیزهایی تن می دادم و حرفهایی می زدم که برخلاف میل باطنی ام بود.اجازه داد که دوبار بشین و پاشو بروم تا کمی از خستگی پاهایم کم شود.چندبار تا مرز خوابیدن هم رفتم.اما هربار با صدای بلند بیدارم کرد.درحال ورق زدن پرونده ام بود و هر از گاهی قسمتهایی از آن را برایم می خواند.معلوم بود اولین بارش است که می خواند.نمی دانم چند ساعت وضع به همین منوال گذشت.یک بار آب را روی سرم خالی کرد.اما در کل نرم تر شده بود.گفته بود که آیا منتظر آزادی هستم؟ که جواب منفی داده بودم.گفتم که فکر می کنم باید به دادگاه بروم تا وضعیتم معلوم بشود.از او پرسیدم که تا کی باید بایستم و خسته شده ام که گفت تا صبح هنوز خیلی مانده است.اصلا نمی شد تا صبح تحمل کرد.مطمئن بودم که جایی می برم.تازه به فرض که امشب را طاقت می آوردم.بعدش را چه کار می کردم.به شدت عرق کرده بودم.بوی بدی هم می دادم.تا اینکه یکبار که بازجو بیرون رفته بود یا حداقل من اینطور فکر می کردم، وقتی برگشت گفت که یک بنده خدایی می خواهد با تو صحبت کند.لباسم را مرتب کرد و گوشزد کرد که کاری نکنم به ضررم تمام شود.فکر کردم شاید آدم مهمی باشد و بتوانم حداقل چند کلمه ای به او اعتراضم را بگویم.به اینها که نمی شد حرف زد.با این امید اجازه پیدا کردم که روی صندلی بشینم.نفسی به راحتی کشیدم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(13)

Wed 24 Dec 2008-1:58 PM -امیرحسین اعتمادی

آنچه که منجر به شروع تجمعات در شب بیستم شده بود و من دیده بودم، به صورت سربسته و کلی گفتم.منتظر بودم تا اگر موضوعی تازه درباره من می داند بپرسد و بعد جواب بدهم.اما همانطور که انتظار داشتم بیشتر اطلاعات بازجو به تجمع پنجشنبه شب که منجر به درگیری و زد و خورد بین دانشجویان و پلیش ضدشورش شده بود، مربوط می شد.از من اسم کسانی را می خواست که در شروع تجمع نقش داشتند.گفتم که به اسم نمی شناسمشان.خیلی ها هم از بیرون از کوی آمده بودند.اسم چند نفر از جمله دو-سه  نفر از بچه های فنی را گفت.احتمالا اینها در بین دستگیرشدگان بودند.دانشجویانی که نه با هدف قبلی که تحت تاثیر فضای خاص و شاید کم نظیر آن شبهای کوی چند سنگی هم پرتاب کرده بودند و حالا احتمالا بازداشت شده بودند.اینها که او می گفت اصلا با خواست و هدف سیاسی وارد ماجرا نشده بودند.مسیر بازجویی به سمتی رفته بود که نه من اطلاعات زیادی داشتم و نه بازجو حرفم را باور می کرد.اینکه چه اتفاقاتی در آن چند شب افتاد با اینکه چه کسانی در رخ دادن آن اتفاقات نقش داشتند خیلی فرق می کرد.خوشبختانه بازجو قبول داشت که من نقشی در درگیریها نداشتم و فقط به عنوان تماشاگر در محل حضور داشتم.آن هم محلی که به نوعی محل سکونت من هم به حساب می آمد.سوالات درباره تجمع که تمام شد، بحث روزنامه فردا را پیش کشید.چند شماره ای از فردا را در دست داشت و از روی آنها می خواند.بیشتر شماره های اولیه مربوط به ۱۶ آذر و بعد از آن بود و از آخریها که تندتر بود چیزی نمی خواند.درباره بودجه نشریه و کادر اجرایی آن پرسید.توضیح مشخصی داشت.روزنامه ای که تنها با کمک دانشگاه و پولی که از جیب می گذاشتیم هر روز روی میز نشریات دانشگاه قرار می گرفت و کادر اجرایی که هر روز به نوبت و بدون منت زحمت چاپ آن را می کشید.می گفت که مقالات حاوی توهین آشکار به رهبری و نظام است.گفتم که هیچ شکایتی از ما در کمیته ناظر بر نشریات وجود ندارد.این قسمتش را درحالی گفتم که در واقع خودم برای جلوگیری از توقیف فردا، مدتی انتشارش را متوقف کرده بودم.به سختی تحمل می شدیم.به دفاع از مطالب پرداختم و مسوولیت همه آنها را قبول کردم. "رسیدگی به تخلفات نشریات دانشجویی در صلاحیت کمیته ناظر بر آنها در خود دانشگاه است." خنده ای کرد و گفت وقتی در دادگاه مطبوعات محکوم شدی می فهمی.باز جای شکرش باقی بود که به دادگاه مطبوعات حواله ام می داد.آخرهای بازجویی، بازجو دوباره عصبی شده بود.اصرار داشت که همه چیز را نگفته ام.گفتم که هر چه یادم می آمد گفتم. "شاید چیزی باشد که الان فراموش کرده باشم.بگویید تا برایتان بازگو کنم." بازجویی را تمام کرد و خودش به نگهبان بند تحویلم داد.به هنگام تحویل انگار چیزی یادش آمده باشد.پرسید که سلولم در همین طبقه است و بعد تا خود سلول همراهم آمد.فکر کردم مهربان شده است و می خواهد به نوعی به خاطر سیلی هایی که زده از من دلجویی کند.در سلول پشت به در نشستم.بازجو رفت و بعد از چند دقیقه با چند برگ بازجویی برگشت و خواست هر صحبتی که دوشب قبل با بزرگیان کرده بودم، برایش بنویسم.دیگر چندان مهم نبود.هر چه بین ما گفته شده بود نوشتم.وقتی رفت با چشمانی اشک آلود در سلول نشسته بودم.از سید خواستم که من را به دستشویی ببرد.نزدیک اذان بود.از دستشویی که برگشتم سید از من خواست لحظه ای در مقابل در بمانم تا برگردد.وقتی برگشت یک قاچ هندوانه برایم آورده بود.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(12)

Wed 17 Dec 2008-11:22 PM -امیرحسین اعتمادی

پیش نوشت:بابت وقفه ای که در نوشتن خاطرات افتاد شرمنده ام.بعضی قسمتهایش نیاز به ویرایش داشت که تنبلی می کردم.از این بعد با نظم و ترتیب بهتری می نویسم.برخی از دوستان هم از قالب وبلاگ گلایه داشتند که باید بگویم حق با این دوستان است در مرورگر Firefox و Chrome اول سطرها دیده نمی شود.از دوستان خواهش می کنم که فعلا از IE استفاده کنند تا این مشکل را حل کنم.اگر باز  مشکلی بود ممنون میشوم که من را هم در جریان بگذارید.

پنجاه روز و سه روز(12)

بعدازظهر بود که بالاخره انتظار به سر رسید و سید سراغم آمد و دست من را در دست بازجویم گذاشت.در مسیر رفتن به اتاق بازجویی کلمه ای با هم حرف نزدیم.سنگینی جو را حس می کردم.خوبی اش این بود که خودم را آماده کرده بودم.هنوز لحظه ای از نشستن بر روی صندلی دسته دار سلول نگذشته بود که بازجو با طعنه حالم را پرسید و بعد گفت دستت را پایین نگه دار که می خواهم بزنمت چون چند تا دروغ گفته ای.هنوز جمله اش تمام نشده بود که سیلی محکمی از پشت روی طرف راست صورتم فرود آمد.دست بزرگ و سنگینی داشت.صورتم می سوخت. "که در کوی نبوده ای؟ که فقط کار فرهنگی می کردی؟که اصلا نمی دانی چرا دستگیر شده ای؟" دستم روی جای سیلی بود که گفت دستت را بردار.من که فکر نمی کردم سیلی بعدی را در همان طرف بزند با تردید دستم را پایین آوردم که بلافاصله دومی را هم محکم تر در همان طرف زد.دیگر گوشم مال خودم نبود.معلوم بود که خیلی از دستم شاکی شده است.احتمالا در مقابل همکارانش حسابی ضایع شده بود.تهدیدم کرد که می دهد با کارد تعزیرم کنند.صحبتهای دو شب گذشته من و امین را می دانست و می گفت تو و بزرگیان هماهنگ کرده اید.به آرامی گفتم که من به بزرگیان واقعیت را گفتم.که گفت اگر در کوی نبودی چه کسی محمد خواجه نژاد را به درمانگاه برد؟ با این جمله بود که فهمیدم اوضاع به کلی عوض شده است.این بار با اطلاعات کامل به سراغم آمده بود و احتمالا به این دلیل بود که چند روزی به سراغم نمی آمد.فکر کردم خواجه نژاد هم دستگیر شده است.دراینصورت دیگر نمی توانستم کتمان کنم.در جواب گفتم که من بردم و فکر می کنم کار درستی کردم. "تو مدیر مسوول فردا نبودی؟" "بله،بودم" می خواست اطلاعاتش را به رخم بکشد.از ملاقات من و سعید با دکتر سازگارا گفت و برنامه هایی که قرار بود در فنی برگزار کنیم و انجمن تهران مانعش شده بود.حالا دیگر خیلی اطلاعات داشت..قصد مقاومت و قهرمان بازی نداشتم.از طرفی گیج شده بودم.مهم نبود که از کجا می داند.حالا باید برای سوالها جواب قانع کننده پیدا می کردم.خوشبختانه برنامه ها لغو شده بود و تنها اتهام میهمانانی مساله دار بودند.گفتم که رحمانی و علیجانی و مابقی که نیامدند و اصولا آشنایی قبلی هم با ایشان نداشتیم.دکتر سازگارا هم در جشنواره نشریات دانشجویی به غرفه ما آمده بودند و برای به جا آوردن ادب و احترام به همراه چند شماره از نشریه به دیدنش رفتیم."که نشریه را سراسری کنید و او هم بزرگیان را به شما معرفی کرد؟" "خوب آن هم که اصلا عملی نشد و ارتباط ما هم خیلی زود قطع شد." فکر کردم اینطوری برای امین بهتر می شود.حداقلش این بود که مساله جدی و مهم نبود که امین درگیر آن بشود.بعد بازجو سراغ شماره تلفنهای داخل سررسید رفت.درباره حقیقت جو و تاجزاده پرسید که چه رابطه ای با آنها دارم.خوشبختانه بیشتر شماره ها به دوره کوتاه کار در ایلنا برمی گشت و من ارتباطی با بیشتر آنها نداشتم.بازجو اولش زیر بار نمی رفت ولی وقتی به او یادآوری کردم که شماره ها مختص به اینها نمی شود و از خیلی از محافظه کاران هم شماره هایی دارم رضایت داد و دیگر موضوع را پیگیری نکرد.درحالی که از زیر چشمبند به طور مبهم می دیدم که بر روی زمین نشسته و محتویات کیفم را وارسی می کند، مساله داستان "ده و کدخدا" را مطرح کرد.عجب بدبیاری بود.بدبختی کم بود این داستان هم قوز بالاقوز شده بود.نمی دانم چرا در کیفم بود.داستانی که ایده اش را از انقلاب ایران گرفته بودم.نمی دانستم چه بگویم."کدام داستان را می گویید؟چیزی یادم نیست؟" با خونسردی گفت وقتی برای این داستان اعدام شدی می فهمی.در داستان اسمی از کسی نبود اما تشبیهات آنقدر واضح بود که هر خری هم می فهمید منظور چیست.چند قسمت را خواند و از هر کدام تعبیری کرد.من فقط می توانستم انکار کنم که این داستان در دهی خیالی اتفاق می افتد و ربطی به ایران ندارد.بدجوری گیر  داده بود.فورا چیزی به ذهنم رسید."شما که می گویید کمک می کنید نه تنها قصد کمک ندارید که برعکس می خواهید پرونده ام را سنگین تر کنید." "وقتی همکاری نمی کنی.چطور کمکت کنم.باید صادق باشی." لحن صدایش عوض شده بود.حربه من گرفته بود.مساله داستان به حاشیه رفته بود.گفتم همکاری می کنم و از این به بعد چیزی جز حقیقت را نخواهم گفت.احساس کردم داستان را در کیفم گذاشت.دوباره نزدیک شد و برگه بازجویی را با سوالی در مورد شروع تجمع سه شنبه شب در کوی در مقابل من گذاشت.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(11)

Mon 24 Nov 2008-6:10 PM -امیرحسین اعتمادی

از راهرو باز هم صدای حرف زدن سید مهربان با یکی از زندانیها می آمد.عجیب بود.سید مهربان امروز در بند نبود.سرم را نزدیک دریچه پایین در بردم تا بفهمم از چه حرف می زنند.حرف از هواخوری بود و کشیدن سیگار.تمام این چند شب اشتباه کرده بودم.این صدای حرف زدن زندانیها با هم بود.آن صدایی که به صدای سید شبیه بود، خودش را "میثم رشیدی" معرفی کرد.دانشجوی دانشکده اقتصاد بود و کُرد.نمی شناختمش.می گفت که صدایش خیلی خوب است و اگر صدا در راهرو نمی پیچید حتما می خواند.او این حرفها را برای یکی دیگر از زندانیها که در سلول مجاورش بود می زد.زندانی دیگر خودش را "هومن ناصری" معرفی کرد.گفت که به همراه باجناقش "هرمز" در میدان انقلاب در هنگام عکاسی دستگیر شده اند.آنها با هم در یک سلول بودند.هرمز همان زندانی بود که صرع داشت و حالا او را به سلول بزرگتری در کنار هومن منتقل کرده بودند تا تنها نباشد.میثم از دانشجوی دیگری به نام "امین" که در سلول روبرویش بود برای هومن تعریف کرد که روزنامه نگار است و در دانشکده علوم اجتماعی درس می خواند.حالا امین از سلول کناری من با هومن خوش و بش می کرد.هومن از او خواست که بعداز زندان با او مصاحبه کند.امین می گفت که خبرنگار نیست بلکه روزنامه نگار است.میثم توضیح داد که امین سردبیر یک روزنامه هم بوده که بعد از چند شماره توقیف شده است.اینجا بود که امین را شناختم."امین بزرگیان" بود.سردبیر روزنامه "گلستان ایران"،از نزدیکان دکتر سازگارا که در دانشکده علوم اجتماعی هفته نامه "هومان"  را منتشر می کرد.آشنایی مان به جریان همکاری مشترک در زمینه انتشار سراسری "فردا" برمی گشت.از دستگیری او ناراحت شدم.ولی اینکه آشنایی پیدا کرده بودم خوشحال کننده بود.تصمیم گرفتم خودم را معرفی کنم.به آرامی امین را صدا زدم.فامیلم را گفتم.با "رشید معتمدی" هم دانشکده ای اش اشتباه گرفت.از دستگیری فرزند "اشرف بروجردی" معاون وزیر کشور تعجب کرده بود.توضیح دادم که اشتباه گرفته است و اسم کوچکم را هم گفتم.شناخت.از زمان دستگیری هم پرسیدیم.هر دو در یک زمان دستگیر شده بودیم.او هم جزیی از آن عملیات گسترده سرکوب بود.به میثم گفت که مدیرمسوول روزنامه فردا بوده ام.میثم فردا را می شناخت.امین از من خواست که اگر در مورد او پرسیدند فقط شب شنبه و شب یکشنبه را در کوی بوده است.برایش گفتم که حضور در کوی را کلا انکار کرده ام.بعد جریان دستگیری و اعتصاب دکتر سازگارا را هم برایش گفتم.باور نمی کرد که دستگیریها در این حد بوده است.صحبت ما طولانی شده بود و هر لحظه امکان سر رسیدن نگهبانها وجود داشت.گفتم که بس است و ممکن است سوتی بشود.برگشتم و به خواندن قرآن ادامه دادم.چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای نگهبانهای بند در راهرو پیچید.تمام وقت آنجا بودند و به کنفرانس ما گوش می دادند.سید بزرگ دریچه بالایی در را باز کرد و گفت:« اون قرآن تو کمرت بزنه.دروغ میگی که در کوی نبودی؟»قفل در چرخید و من پشت به در آماده هر اتفاقی بودم.سید همزمان که چشمبند را می بست، پرسید که چه می گفتم."چیز خاصی نبود سید.زیاد حرف نزدیم" صدایش را آرام کرد و در گوشم گفت"تو نگفتی سازگارا اینجاست؟" یعنی تمامش را شنیده بودند.هر پنج نفرمان را از سلولها خارج کردند.به ورودی بند رسیدیم.این بار هر دو سید شروع به داد وبیداد کردند.کمی مصنوعی به نظر می رسید.به هرحال آنها هم باید جواب پس می دادند.چند بار بشین و پاشو رفتم و در همین بین سیدبزرگ از من پرسید که از کجا فهمیده ام سازگارا اینجاست.حقیقت را گفتم.هرچقدر برای آنها این جریان مهم بود برای من قضیه انکار حضور در کوی که به امین گفته بودم اهمیت داشت.سادگی کرده بودم و این موضوع تمام مسیر بازجویی را خراب می کرد.ما را از بند خارج کردند و بعد از پایین رفتن از چند پله ما را به گوشه ای از یک محوطه باز بردند و رو به دیوار نشستیم.این بار شخص دیگری به سراغمان آمد.با صدای تیز و خشنی شروع به داد و بیداد و فحاشی کرد.می گفت ما آدم نیستیم و سوء استفاده می کنیم."تا صبح حالیتون می کنم."سعی کردم با آرامی و متانت از خودم دفاع کنم تا وضع از اینکه هست بدتر نشود.سیدکوچک هم به کمکم آمد."این یکی بین همه استثناست.این بار یک اشتباه کوچکی کرده،شما ببخشیدش" صاحب صدای خشن که مافوق نگهبانها و احتمالا افسر نگهبان بند بود، کمی آرام شد و گفت که این بار را گذشت می کند و وای به حالمان اگر کوچکترین خلافی بکنیم.به سلولهایمان برگردانده شدیم.چند دقیقه بعد صدای حرف زدن دو سید به گوش می رسید که از تغییر سلول یکی از ما حرف می زدند.همه چیز خراب شده بود.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(10)

Sun 16 Nov 2008-3:51 PM -امیرحسین اعتمادی

از تصمیمی که در بازجویی گرفته بودم مطمئن نبودم.از طرفی بازجو اطلاعاتی درباره من نداشت و از طرف دیگر عدم هماهنگی میان من و سعید و اجدادی کار را خراب می کرد.می شد حدس زد که اجدادی تا ایجا چیزی درباره من نگفته است.از بیرون صدای یکی از زندانیان می آمد که با صدای بلند از سید در مورد برگزاری دعای کمیل در بند سوال می کرد.صدای اجدادی بود.چند سلولی از من دورتر بود.خنده ام گرفته بود.خوشحال بودم که بالاخره صدایش را می شنیدم.خواستم به نوعی جوابش را داده باشم.در سلول را محکم تر از همیشه به صدا در آوردم و از سید مهربان که هنوز در راهرو بود خواستم قرآن را برایم عوض کند.کمی بعدتر صدای حرف زدن یکی از زندانیها با سید توجهم را به خودش جلب کرد.خیلی صمیمی حرف می زدند.برای منی که هنوز صدای نگهبانها را با هم اشتباه می گرفتم عجیب بود.بعد از مدتی با آرامشی که در نتیجه تماس تلفنی عصر به دست آورده بودم، به خواب رفتم.فردا جمعه بود و بعید بود که از بازجویی خبری باشد.و اینچنین هم بود.جمعه زندان مانند تمام جمعه های بیرون از زندان خسته کننده بود.زندان هم سوت و کور و بی سر و صدا بود.از اجدادی هم صدایی نشنیدم.فقط بعد از شام بود که باز هم صدای صحبت سید مهربان با یکی از زندانیها را شنیدم.خیلی راحت و با صدای نسبتا بلند با هم حرف می زدند.پنجمین روز انفرادی هم تمام شده بود و من به یاد مهدی اللهیاری از بچه های دانشکده افتادم که در آذر ماه ۸۱ شانزده روز را در انفرادی سپری کرده بود.

اما شنبه همراه با اطلاعات خوبی برای من بود.در این روز بود که بالاخره معمای تغییر صدای نگهبانها را حل کردم.آن هم وقتی بود که به هواخوری رفتم.این بار نگهبانی که اسم کوچک را من صدا می زد، کمی با من صحبت کرد.از محل زندگی و دانشگاه و رشته ای که در آن درس می خوانم سوال کرد.کمی که حرف زد فهمیدم که این صدا، صدای سید مهربان بند نیست.این سید همانی بود که همراه سید جوان دیگری در روز دستگیری ما در بند حاضر بودند و با هم در یک شیفت کار می کردند و صبح روز بعد جایشان را با سید مهربان و آن سید جوان بداخلاق عوض می کردند.دانستن این موضوع به ادامه حضور من در زندان کمک زیادی کرد.به تدریج می دانستم که از هرکدام از نگهبانها چه درخواستی می توانم داشته باشم.کم کم برنامه زندان هم برایم روتین شده بود.بیدارباش و صبحانه  در ساعتی که احتمالا بین ۷ تا ۸ بود.خواندن نماز قضا شده صبح و قرآن بعد از رفتن به دستشویی و گرفتن وضو.کمی استراحت تا رسیدن زمان اذان ظهر و رفتن دوباره به دستشویی.نماز ظهر و بعد از آن خوردن نهار.خواب بعد از آن نهار که این مورد کاملا برای گذر زمان و جبران کم خوابی شبها لازم بود.پس از بیدار شدن هم نگاه کردن به خطوط نور خورشید که از نورگیر بالای سلول بر روی دیوار می افتاد و نقش ساعت آفتابی را به هنگام غروب برای من بازی می کرد.ناپدید شدن خطها به منزله رسیدن ساعت شام بود که برای خودش تفریح جالبی به شمار می رفت.پس از شام هم برای وضو و آخرین وعده قضای حاجت به سراغم می آمدند.از مسواک هم فعلا خبری نبود و سید قول داده بود که مسواکهای جدید در راه است.این برنامه روتین در صورت رفتن به بازجویی دچار تغییراتی می شد و البته فکر و خیال بهترین همدم در اوقات بیداری و بیکاری سلول بود.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(9)

Fri 7 Nov 2008-12:59 PM -امیرحسین اعتمادی

حضور در کوی را به کلی انکار کرده بودم.فکر کردم اگر بگویم در کوی بوده ام دیگر هیچ راه فراری نخواهم داشت.امیدوار بودم بچه ها هم حرفی نزنند.یعنی همانطور که من در مورد آنها حرفی نمی زدم و تصمیم داشتم فقط در مورد خودم جواب بدهم.بازجو که دید من در مورد تجمعات کوی خود را به بی خبری زده ام،سوالها را به سمت تجمع روز یکشنبه دانشگاه کشاند و اینکه چه کسانی صحبت کردند و چه گفتند.من هم در جواب گفتم که تجمع، صنفی و به خاطر تعویق امتحانات بود و اصلا حرف سیاسی زده نشد.چون بازجوی اجدادی هم بود در مورد او خیلی سوال می کرد.سعی کردم به سودش حرف بزنم.این یک موضوع دوطرفه بود.حرفهای من برای بازجو جدید نبود.کمی کلافه شده بود.این را از حرفهایش می شد فهمید.دوباره سوالها را به سمت خودم برد.از فعالیتهای من در دانشگاه پرسید.نمی توانستم هرگونه فعالیتی را به کل انکار کنم.گفتم که عضو انجمن اسلامی گروه مکانیک بوده ام و در مدت یکسال عضویت من، تمام فعالیتهایمان علمی و فرهنگی بوده است.از برگزاری کنفرانس علمی گرفته تا پخش فیلم و برگزاری کنسرت موسیقی!!آن هم به این خاطر که طبق اساسنامه اجازه کار سیاسی نداشتیم.اینها را که گفتم آقای بازجو که فکر کرد منظور من از گروه، یک تیم زیرزمینی است شادمان از اینکه بالاخره دشتی کرده، شروع به سوال در مورد اعضای گروه مذکور کرد.من هم اسامی اعضای انجمن اسلامی گروه مکانیک را گفتم و تاکید کردم منظور از گروه همان دانشکده مکانیک خودمان است.از این به بعد تا پایان بازجویی در آن روز سوالات در رابطه با مواضع سیاسی و اعتقادی من بود.اینکه به کدام حزب نزدیکی فکری دارم و نظرم راجع به ولایت فقیه و آزادی بیان و عقیده چیست و اینکه فکر می کنم چه کسانی به خاطر ابراز عقیده در زندان هستند.مشخصا سوال می کرد.در مورد عبدی یا کدیور یا نوری و من که ترسم ریخته بود به بازجو گفتم این سوالات شما تفتیش عقاید است و طبق قانون اساسی این کار ممنوع است.بازجو هم گفت من این سوالات را از جنبه جرم شناسی می پرسم و تفتیش عقاید چیز دیگری است.از این به بعد هرچه پرسید گفتم در چهارچوب قانون اساسی قبول دارم.نظرم را در مورد رهبری پرسید که گفتم رهبری مطمئنا امام خمینی که نمی شوند و با توجه به شرایط بعد از جنگ،ضعفهایی هم در اداره کشور وجود داشته که البته به مدیران هم برمیگردد.به هرحال ایشان هم در چهارچوب قانون اساسی مورد قبول من هستند.این را که گفتم.بازجو با عصبانیت گفت خیلی پدرسوخته ای!! حرفت را می زنی ولی دم به تله نمی دهی.در دلم خندیم.با لحنی حق به جانب گفتم که نظرم همین است که نوشته ام.در جریان این بحثها بود که فهمیدم آقای بازجو از نظر اطلاعات عمومی در سطح پایینی به سر می برد و حتی خیلی از زندانیان معروف سیاسی را نمی شناسد.این با آنچه من در درباره اطلاعاتی ها شنیده بودم منافات داشت.با خود گفتم که بازجوهای وزارت اطلاعات باید خبره تر از این حرفها باشند.نکته دیگری که فهمیدم این بود که آقای بازجو نسبت به ولایت و رهبری نظام اعتقاد قلبی دارد.وقتی راجع به توهین به رهبری در خوابگاه دانشگاه بهشتی برایم تعریف کرد خشم را می شد در صدایش تشخیص داد.می گفت که یک طرف پسرها بودند و طرف دیگر دخترها.اینها یک چیزی می گفتند و آنها جواب می دادند.بدترین حرفها را به آقا زدند.اینهایی که او می گفت در زمان بعد از دستگیری ما اتفاق افتاده بود.معلوم بود که بیرون اوضاع همچنان نا آرام است.بعد از چند ساعتی بالاخره بازجو خستگی من را بهانه کرد و گفت که به سلول بروم و باز هم فکر کنم.آن هم در شرایطی که خودش در یکسری سوالات اعتقادی گیر کرده بود و مسیر بازجویی کاملا منحرف شده بود.به سلول که برگشتم بیشتر به تماسم با بهارک فکر می کردم تا به بازجویی.اینکه آیا توانسته ام چیزی به او بفهمانم و اینکه چقدر دنبال کار من هستند.حالا قوی تر از چند ساعت قبل شده بودم.

پی نوشت:پیروزی باراک اوباما در انتخابات آمریکا چندان خوشحال کننده نبود.نه از آن جهت که خواستار مذاکره بدون قید وشرط با رهبران جمهوری اسلامی است که به این نتیجه رسیده ام که نرمش احتمالی او در مقابل جمهوری اسلامی از یکسو به دلیل ترس رهبری حکومت از برقراری رابطه با ایالات متحده و از سوی دیگر به دلیل تعدد مراکز تصمیم گیری در داخل و اختلافات علنی میان این نهادها، سرانجام منجر به همگرایی بیشتر آمریکا و متحدانش در برخورد جدی تر با برنامه هسته ای ایران خواهد شد.ناراحتی من از آن جهت است که اوباما با بی تجربگی و تن دادن به خواست جریانات چپ به شعارهای پوپولیستی اش در خروج نیروهای آمریکایی از عراق عمل کند و میراث بزرگ پرزیدنت بوش را که همانا دموکراسی نوپا و جوان این کشور است، ناکام سازد.نگرانی من از خوشحالی تروریستها در پاکستان و افغانستان از پیروزی اوباما است.امیدوارم که آنچه او در جریان مبارزات انتخاباتی اش گفت تنها برای جلب عوام بوده باشد که پس از برگزاری این انتخابات بیشتر به نقش آنان ایمان آوردم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(8)

Sat 1 Nov 2008-11:55 PM -امیرحسین اعتمادی

ای کاش می شد دست کم با بهارک تماس بگیرم.یکبار که از سید خواستم که اجازه تماس با منزل را برایم بگیرد،گفته بود که باید بازجویم نامه بدهد.نرفتن به بازجویی هم معضلی شده بود.از طرفی دوست نداشتم در بازجویی با تحقیر و احیانا برخورد فیزیکی روبرو شوم و نوعی ترس از شرایط بازجویی داشتم و از طرف دیگر برای اینکه زودتر آزاد بشوم باید بازجویی می شدم.حداقل برای تماس با بیرون باید با بازجویم صحبت می کردم.بعدازظهر پنجشنبه بود که بالاخره برای بازجویی صدایم کردند.نگهبان بند که من فکر می کردم همان سید مهربان است اینبار به اسم کوچک صدایم کرد و پس از آن دوباره به سلولی در طبقه دوم رفتیم و باز بر روی صندلی دسته داری رو به دیوار در انتظار بازجو نشستم.صندلی که از نوشته های روی آن معلوم بود که تا کنون بارها چنین جلساتی را تجربه کرده است.چند دقیقه ای بعد با صدای دو رگه بازجو انتظارم به سر رسید.بر خلاف بازجوی جوان قبلی، مسن بود.از من خواست تا چشمبند را کمی بالا بزنم تا بتوانم به سوالهایی که روی برگه بازجویی نوشته بود جواب بدهم.چند سوال شخصی بود.درباره محل زندگی و رشته تحصیلی و محل سکونت در تهران.وقتی فهمید خواهرم در تهران زندگی می کند پرسید که آیا می خواهم با او حرف بزنم؟با اشتیاق جواب مثبت دادم.گفت که شماره بهارک را با موبایل شخصی اش می گیرد چرا که من هم مثل او ایرانی هستم و به من مانند یک هموطن نگاه می کند.به حرفهایش اهمیتی نمی دادم.تشکری کردم تا سریعتر لطفش را در حق من انجام دهد.باز هم توضیح داد که بازجوی اجدادی هم بوده و او هم از همین طریق با خانواده اش صحبت کرده.شماره را گرفت و گوشی را به من داد.صدای بهارک را که شنیدم بی اختیار دلم ریخت.بغض در گلویم گیر کرده بود.سلام که کردم گویی جرقه ای در دل بهارک زده شد،شروع کرد به قربان صدقه رفتن و من فقط گریه می کردم.می گفت قوی باش.گفت که شب قبل خانواده اجدادی، به بابا و مامان در لاهیجان خبر داده اند ولی هنوز از سعید خبری نشده است."سعید را هم با ما گرفته اند." "کجا هستید؟"  "نمی دانم" "دوستانت را می بینی" "هیچکس را نمی بینم" سعی کردم به او بفهمانم که در انفرادی هستم و شرایط خوبی ندارم.دوباره تاکید کرد که قوی باشم"شما که کاری نکرده اید.زود آزاد می شوید"بازجو خواست که خداحافظی کنم و گوشی را به او بدهم تا با بهارک صحبت کند.حالا نوبت او بود.گفت که اینها به رهبری توهین کرده اند.در جواب بهارک که می خواست کتکمان نزنند هم گفت که ما با اینها رفتار خوبی داریم."نگران نباشید.ان شاءالله تا ۴-۵ روز دیگر وضعیتشان معلوم می شود."صحبت بازجو که تمام شد من هنوز در حال گریه کردن بودم.هیچ زمانی اینقدر احساس دلتنگی برای خانواده نکرده بودم.بازجو چندان از نوع حرف زدن من راضی نبود.می گفت که گریه من باعث می شود که خانواده ام فکر کنند ما اینجا با شما برخورد بدی داریم."دست خودم نبود.ناخودآگاه گریه کردم." "همانطور که به خواهرت هم گفتم دست من آنقدر باز است که حتی می توانم تا نیم ساعت دیگر ترتیب آزادی ات را بدهم.فقط باید صداقت داشته باشی."صداقتی که گذشت زمان نشان داد تنها با اظهار ندامت و پشیمانی من ثابت می شد.

پی نوشت:مهرداد عزیز از شکل جدید وبلاگ تعریف کرده.خودم هم فکر می کنم با خاطرات هماهنگی خوبی داشته باشد.به هرحال بعد از دو سال و نیم فکر نکنم خیلی بد شده باشد.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(7)

Wed 29 Oct 2008-2:2 PM -امیرحسین اعتمادی

بعد از خوردن صبحانه بود که سید مهربان گفت پتو . قرآن و مهر خود را بردارم و پشت به در بایستم.خوشحال شدم.مثل اینکه باید تحویلشان بدهم و بعد هم خلاص!از سلول خارج شدم و به سمت محوطه مقابل دستشویی رفتیم و بعد به طرف چپ آن که یک راهروی دیگر بود.به انتهای راهرو که رسیدیم سید من را به داخل سلول دیگری برد چشمبند را باز کرد و من را با سلول جدید تنها گذاشت.از سلول قبلی کوچکتر بود.یک فضای تقریبا ۲*۲ که البته عرضش از ۲متر هم کمتر بود.ناراحت بودم.کوچکتر شدن فضا باعث شده بود که برای دراز کشیدن هم مشکل داشته باشم.در ضلع بزرگتر سلول دراز کشیدم.غرق در افکار خود بودم که ناگهان قفل در سلول از بیرون چرخید.تا بخواهم پشت به در بایستم، در نیمه باز شده بود و من با شخصی حدودا 50 ساله چشم در چشم شده بودم.با قدی کوتاه و موهای کوتاه سفید.پشت به او نشستم.از اینکه دیده بودمش کمی جا خورده بود.به شوخی گفت که اینجا هرکسی ما را ببیند سوسک می شود و تو الان دو تا بال سوسک در آورده ای.صدایش را قبلا شنیده بودم.به نظر آدم خوبی می آمد.از شرایط زندان پرسید و اینکه اگر مشکلی دارم بگویم.چه می توانستم بگویم.سرتاسر مشکل بود و البته قانون آنجا.به تغییر سلول اشاره کردم که گفت چندان فرقی نمی کند.خداحافظی کرد و رفت.نزدیک ظهر بود که سید مهربان تر به سراغم آمد تا برای هواخوری همراهش بروم.مسیر پیچیده ای بود.دست کم با چشمبند قابل تشخیص نبود.وقتی رسیدیم سید چشمبند را از چشمم باز کرد و من بعد از سه روز می توانستم هوای بیرون را تنفس کنم و تابش آفتاب تهران را حس کنم.این اجازه را داشتم که چند دقیقه ای در محوطه ای که بیشتر به حیاط خلوت شبیه بود قدم بزنم با این شرط که به پشت سرم نگاه نکنم.روی دیوار روبرو دستورات بدنسازی نوشته شده بود.این شعر هم دیده می شد: "مردی نبود فتاده را پای زدن   گر دست فتاده ای بگیری مردی".با تذکر سید که باید برویم، از شیر آبی که در گوشه ای بود برای وضو گرفتن استفاده کردم و دوباره به سلول برگشتم.موقع برگشت از سید تقاضای رفتن به حمام کردم که گفت بعد از ظهر به سراغم می آید.سید در رابطه با خط قرآن هم از من سوال کرد که گفتم ریز نوشته شده و چشمم را اذیت می کند.قول داد که قرآن بزرگتری بیاورد.بعدازظهر که به حمام رفتم احساس بهتری داشتم.برای مدتی فکر رفتن به بازجویی از سرم خارج شده بود.چهارشنبه خوبتر از  آنی که فکر می کردم سپری شده بود.

پی نوشت:خودم هم می دانم که گفتن ریز مسائل گاهی خسته کننده می شود ولی چون فعلا روزهای اول را می نویسم این ریزنویسی به خواننده کمک بیشتری می کند تا تصویر بهتری از شرایط پیش رو داشته باشد.کمی که جلوتر رفتیم از این جزئیات عبور می کنم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(6)

Sat 25 Oct 2008-7:28 PM -امیرحسین اعتمادی

- حاج محسن شما دیگه چرا؟شما که از ما بودی.چرا غذا نمی خوری؟نکنه غذای اینجا رو دوست نداری؟

پس دکتر سازگارا اعتصاب غذا کرده بود و حالا آن مسوول مهم* آمده بود تا او را از ادامه این کار منصرف کند.صدای دکتر ضعیف اما قابل شنیدن بود.نسبت به غیرقانونی بودن بازداشت خود اعتراض داشت و می گفت که به هیچ بازجویی بدون وکیل پاسخ نخواهد داد.بازدید کننده هم با لحن خاصی اعتصاب را مطابق آزادی و دموکراسی حق او می دانست و می گفت این بار شرایط عوض شده است و با احیا شدن دادسراهاحقوق متهم!!! هم رعایت می شود.بعد به نگهبان دستور داد که حتی اگر غذا از بیرون هم سفارش دادند برایشان بیاورید.کم کم صداها آرام تر شد و دیگر هرچه سعی کردم نتوانستم چیزی از آن را بفهمم.اما همین قدر هم برایم کافی بود.با شنیدن صدای دکتر سازگارا خیلی ناراحت شدم.این همان صدای آشنایی بود که صبح هم از خوردن صبحانه امتناع کرده بود.احتمالا عصر یکشنبه همزمان با ما دستگیر شده بود.این نشان می داد که دستگیری ما جزیی از یک عملیات گسترده تر برای سرکوب اعتراض های روزها و شبهای قبل بود.آن شب را تا چند ساعت در انتظار شنیدن صدایی از سلول مهم راهرو بیدار ماندم.صبح روز بعد هم باز به همان امید بیدار شدم.منتظر رفتن به بازجویی هم بودم.شنیده بودم که در روزهای اول فشار بازجویی زیاد خواهد بود.با این وجود تمام مدت سه شنبه هیچ خبری از بازجویی نشد و تنها صدایی هم که از دکتر سازگارا شنیدم، در ارتباط با داروهای قلبی بود که برایش آورده بودند.احتمالا شب قبل به خوردن داروهایش رضایت داده بود.یادم هست که یکبار گفته بود بیماری قلبی اش شدید است و اعتصاب دارویی ممکن است به مرگش منجر شود.خوشحال شدم که تصمیم گرفته داروهایش را بخورد.واقعا لزومی به دادن هزینه بیش از حد نبود.سه شنبه را راحت تر از دوشنبه گذراندم.کم کم نسبت به نماز و به ویژه قرآن کوچکی که در اختیارم گذاشته بودند احساس نیاز می کردم.به من آرامش می داد.احتمالا یکی از مراحل تواب سازی را می گذراندم.

* بعدها در هنگام آزادی این صدا را باز هم شنیدم.صاحب صدا سعید مرتضوی دادستان تهران بود که ته لهجه یزدی اش بدجوری توی ذوق می زد.ضمن آنکه دکتر سازگارا هم در ملاقاتی که بعد از آزادی او داشتیم این موضوع را تایید کرد.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(5)

Thu 23 Oct 2008-4:26 PM -امیرحسین اعتمادی

به سلول که برگشتم،سید مهربان تر یک قرآن کوچک برایم آورد.در این شرایط واقعا مغتنم بود.می شد زمان زیادی را با خواندن آن سپری کرد.دست کم برای من که مطالب تازه ای داشت.خیالم از بابت بازجویی هم کمی راحت شده بود.می توانستم تا روز بعد افکارم را جمع و جور کنم.یعنی اینطور فکر می کردم که دوباره در همان روز بازجویی نخواهم شد.سعی کردم به صداهای بیرون سلول بیشتر توجه کنم.دنبال صدایی آشنا بودم.صبح آن روز از سلول کناری من شخصی در پاسخ سید،خودش را "هومن ناصری" معرفی کرده بود.به نظر از دانشجویان نبود و البته متاهل هم بود.چون شماره تلفن پدر همسرش را برای گرفتن تماس به سید داده بود.بعد از ظهر آن روز بود که از یکی از سلول های بند صداهای عجیبی می آمد.یکی از زندانیها خودش را با شدت و پشت هم به در سلولش می کوبید.نگهبانها در مقابل سلولش جمع شدند.در سلول را که باز کردند می شد دستپاچگی را از صدایشان فهمید.بیچاره صرع داشت.او را به وسط راهرو و در مقابل سلول من آوردند.چند دقیقه ای طول کشید تا به هوش آمد و زار زار گریه می کرد که این ناراحتی را مدتها نداشته و هیچ وقت هم به این شدت نبوده است.دلم برایش سوخت.در این بین یکی از مسوولین بند که نگران لو رفتن قیافه اش بود، مدام از جوان بیمار سوال می کرد که آیا صورت کسی را دیده است یا نه؟بعد از این جریان بند کمی آرام شده بود.بعد از خوردن شام و البته خواندن نماز، برق سلول را خاموش کردند.این بار نسبت به شب قبل آرامش بیشتری داشتم.کمی بعد از خاموشی به خواب رفتم.نمی دانم چقدر خواب بودم که با صدایی از خواب بیدار شدم.حالتی که تقریبا در تمام مدت زندان همراهم بود و هیچ وقت در خواب هم حواسم سر جایش بود.صدا از راهرو بود و کاملا واضح.احتمالا نیمه های شب بود.چند سلول آنطرف تر شخصی درباره هویت یکی از زندانیان با نگهبان بند صحبت می کرد.دستور داد در سلول را باز کنند.به نظر شخص بلندپایه ای می آمد.آمده بود تا شخصا با زندانی مهم بند صحبت کند و آن زندانی کسی نبود جز محسن سازگارا!

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(4)

Fri 17 Oct 2008-7:5 PM -امیرحسین اعتمادی

بازجو:آیا می دانید برای چه بازداشت شده اید؟

من:شما من را دستگیر کرده اید.از من می پرسید چرا دستگیر شده ام.

بازجو:بهتر است با من صادق باشید.دراینصورت است که من می توانم به شما کمک کنم.

من:من واقعا نمی دانم که چرا بازداشت شده ام.

بازجو:اتهام شما اقدام علیه امنیت ملی از طریق شرکت در تجمعات غیرقانونی و اخلال در نظم عمومی است.شما چه کار کرده اید؟

(بعد از این سوال بود که فهمیدم اظهارات قبلی بازجو در خصوص صداقت و اینکه می خواهد از خودم بشنود که چه کار کرده ام تنها یک دلیل دارد و آن هم اینکه خودش هم نمی داند من بیرون چه کاره بوده ام و فعلا اطلاعات زیادی درباره من در دستشان نیست.)

من:حدس می زنم که در ارتباط با تجمع روز یکشنبه در داخل دانشگاه بازداشت شده ام که با وجود اینکه تجمعی صنفی و غیر سیاسی بود من حضوری در آن نداشتم.

بازجو با این جملات شادمان از رسیدن به اطلاعاتی تازه،دستی بر شانه ام گذاشت و برگه بازجویی را که در آن به چند سوال کلی جواب داده بودم از من تحویل گرفت.

من:می توانم سوالی بپرسم؟

بازجو:استثناءً می توانبد.

من:ما توسط چه نهادی بازداشت شده ایم.

بازجو:قوه قضائیه!!!

و اولین جلسه بازجویی که بازجو نام آن را تفهیم اتهام گذاشته بود،اینگونه تمام شد.جلسه ای که بیشتر به تفهیم اتهامات من برای او شبیه بود تا برای خودم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(3)

Mon 13 Oct 2008-11:55 PM -امیرحسین اعتمادی

وضو گرفتن واقعا فرصت خوبی بود.هم برای تغییر آب و هوا و هم برای بیرون آمدن از سلول.همین که آبی به سر وصورت می زدی خودش کلی بود.تصمیم گرفته بودم نمازها را طولانی بخوانم.هرچه دعا و ذکر بلد بودم در نماز می گفتم تا وقت بیشتری گرفته شود.از بیکاری در سلول بهتر بود.بعد از خواندن نماز، نهار را هم آوردند.عدس پلو بود.باز هم از گلویم پایین نمی رفت.به زور بیشترش را خوردم.خیلی خوابم می آمد.پلک هایم سنگین شده بود.احتمالا از کم خوابی شب قبل بود.دراز که شدم کمی بعدتر خواب بودم.خوابم سنگین نشده بود که با صدای سید جوان بیدار شدم.می خواست که پشت به در بایستم.گفت که بازجویی دارم و تاکید می کرد که از زیر چشمبند نباید جایی را ببینم.از سلول که بیرون آمدیم از یک راهرو رد شدیم و از زیر یک پرده عبور کردیم که به نظر ورودی بخش دیگری از بند بود.سید خیلی سریع من را با خودش می برد تا نتوانم مسیر را تشخیص بدهم.پرسید که آیا جایی را می بینم که پاسخ منفی دادم که ناگهان مسیرش را عوض کرد و دوباره به سمت سلول برگشتیم.با عصبانیت گفت:"آشغال!خودت گفتی که از زیر چشمبند می بینی!!"در را بست و رفت.گیج بودم.شاید هم هنوز خوابم و نمی دانم چه می گویم.چند دقیقه ای نگذشت که سید دوباره آمد.این بار چشمبند پهن تری با خودش آورده بود.برایش توضیح دادم که بار قبل هم جایی را نمی دیدم که گفت خودم گفته ام که می بینم.به نظرم آمد که تمام اینها برنامه ای بود تا فضای قبل از اولین بازجویی را برایم ملتهب کنند.دوباره از همان مسیر قبلی رفتیم تا به ورودی رسیدیم که تعدادی کفش در مقابل آن دیده می شد.از یک راهروی دیگر رد شدیم و از تعدادی پله بالا رفتیم.وارد یک سلول شبیه سلول خودم شدم و روی یک صندلی دسته دار رو به دیوار نشستم.دلهره اولین بازجویی به سراغم آمده بود.هنوز دقیقه ای از رفتن سید نگذشته بود که با سلام صدای جوانی متوجه حضور آقای بازجو شدم.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(2)

Sat 11 Oct 2008-3:56 PM -امیرحسین اعتمادی

با صدای در نگهبان برای دریافت چای و صبحانه بیدار شدم.شب قبل را راحت نخوابیده بودم.لامپ سلول تا صبح روشن بود و اجتناب از شنیدن صدای تحقیرآمیز و آزار دهنده نگهبان جوان بند،مانع از آن شده بود که بخواهم آن را خاموش کنند.نگهبان تاکید می کرد که باید چای را از دستش بگیرم و به گذاشتن آن درون سلول رضایت نمی داد.از چند سلول آنطرف تر صدایی آشنا شنیدم که از خوردن صبحانه امتناع می کرد.نگهبان خیلی محترمانه و به نوعی ملتمسانه از او می خواست که صبحانه اش را بخورد.صبحانه را که خوردم تصمیم گرفتم برای رفتن به دستشویی در را به صدا دربیاورم.این بار نگهبان دیگری به سراغم آمد.صدایش مهربان بود.در حالی که پشت به در ایستاده بودم چشمبند را بر چشمم زد.باید به این روش عادت می کردم.مسیر رفتن به دستشویی با چشمبندی که از زیر آن می توانستم کف سبزرنگ راهرو را ببینم خیلی طولانی نبود که احتمالا سلول من یکی از اولین سلولهای راهرو بود.وضو گرفته به سلول برگشتم.باید نماز قضا شده صبح را می خواندم.نوعی الزام بود بدون آنکه اعتقادی داشته باشم.بعد از نماز دوباره در گوشه ای از سلول نشستم و به تنها کاری پرداختم که از دستم برمی آمد."فکر کردن".اتفاقات شب قبل در جشن دوستانم در گروه متالورژی از مقابل ذهنم عبور کرد.اعتراض چند ساعته پس از آن در کوی به حضور نیروی انتظامی،خبر روزنامه جمهوری اسلامی در صبح روز دستگیری،مکالمه ساعاتی قبل از دستگیری با بهارک.راستی بهارک منتظرم بود.حتما تا حالا خبردار شده بود.یعنی امیدوار بودم که اینطور باشد.امیدم به دستگیری هر سه نفر ما و مخصوصا سعید بود.چند نفری هم ما را در هنگام خروج از بوفه و دانشکده با هم دیده بودند.از بیرون صداهایی می آمد.تعداد زندانی ها در اینجا کم نبود.هر از چند گاهی یکی را از سلول خارج می کردند و به جایی می بردند.همان صبح فهمیدم که اینجا همه "آقا سید" هستند و نگهبانها را باید اینطوری صدا بزنم.هم آقا و هم سید!!اشتباه بود.ولی باید به آن تن می دادم.

بخشی از خاطرات زندان- خرداد۸۲

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجاه روز و سه روز(1)

Fri 10 Oct 2008-2:19 PM -امیرحسین اعتمادی

پس از بررسی اولیه سلول شروع به خواندن نماز مغرب و عشا کردم.این اولین نماز من بعد از سالهای نوجوانی بود.سعی کردم حواسم را خوب جمع کنم تا سوتی ندهم.مطمئن بودم که چشمهایی مرا زیر نظر دارند.نماز را که خواندم نفس راحتی کشیدم.گویی در امتحانی سخت موفق شده ام.بیشتر حالت رفع تکلیف داشت.ارتباطی برقرار نشده بود.هنوز گیج بودم.آیا کسی از دستگیری ما خبردار خواهد شد؟کی برای بازجویی به سراغم خواهند آمد؟سعید کجاست؟غرق در این افکار بودم که نگهبان ظرف غذا را از دریچه پایین، درون سلول گذاشت.تخم مرغ آب پز بود و یک نصفه سیب زمینی پخته.اشتها نداشتم.فکر کردم اگر نخورم بی جهت بهانه به دستشان می دهم.به سختی از گلویم پایین می رفت.دوباره فکر و خیال بود که به سراغم آمده بود.چرا نتوانستیم از دست آنهایی که سوار ماشین سعید شده بودند فرار کنیم.به عقب بر می گشتم و شرایط را تغییر می دادم.اگر درهای ماشین قفل بودند.اگر سعید بعد از دستگیری ماشین را به جایی می زد.اگر و اگر و اگر...طرح هایی که تقریبا در تمام مدت انفرادی گاه و بیگاه به سراغم می آمد و هربار به بن بست دستگیری منجر می شد.

بخشی از خاطرات زندان-خرداد۸۲

پی نوشت:از امروز دوباره خاطرات زندان را پی می گیرم.اما نه به شکل سابق.سعی می کنم که بخشهایی از آن روزها را به صورت گزیده انتخاب کنم که ان شاء الله به هیچ جای کسی هم برنخورد.این گزیده خاطرات کوتاه خواهد بود اما احتمالا به صورت روزانه در این وبلاگ محترم قرار خواهد گرفت.می ماند بخشهای مهمترش که فعلا نزد خودم باقی می ماند.

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

و هنوز آن نوشته بوی تازگی می داد

Tue 21 Aug 2007-5:59 PM -امیرحسین اعتمادی

به بهانه سرپیچی مرتضوی از دستور صریح رییس قوه قضائیه مبنی بر آزادی دانشجویان دربند

آبان ۸۲ مصادف با ماه رمضان بود و هنوز چند نفری از بازداشت شدگان خرداد و تیر در زندان بودند.همین موضوع،بهانه ای شده بود تا آنهایی که آزاد شده بودند هر شب در یکی از دانشگاههای تهران دور هم جمع شوند و روزه سیاسی خود را برای آزادی همبندان سابق،افطار کنند.گویی حاکمیتی که درصدد سرکوب و به انزوا کشیدن فعالین دانشجویی در دانشگاههای مختلف بود ناخواسته موجبات نزدیکی بیشتر آنها را فراهم آورده بود.در آن روزها من هم به پای ثابت این مراسم تبدیل شده بودم.یادم می آید یکی از آخرین مراسم افطاری،در دانشکده  اقتصاد دانشگاه علامه برگزار شده بود که طیف گسترده ای از فعالین سیاسی از لیبرال ها گرفته تا چپ های مذهبی را در خود جای داده بود.در همان مراسم بود که احمد باطبی را هم بعد از چند سال زندان سخت دیدم.به چهار سال قبلش هیچ شباهتی نداشت که در اوج جوانی،آثار پیری را می توانستی در او ببینی.دعوتش کردم که در مراسم مشابهی که قرار بود چند روز بعد در دانشگاه خودمان برگزار شود،شرکت کند.قبول کرد و قرار شد دوباره با او تماس بگیرم.اما روز مراسم هرچه شماره اش را گرفتم جواب نداد که نداد.آن روز جمعیت زیادی در تالار چمران دانشکده فنی جمع شده بودند.دکتر سازگارا هم که چند روزی می شد پس از آن اعتصاب غذای طولانی،آزاد شده بود میهمان ویژه ما بود.اما تا پایان مراسم خبری از احمد باطبی نشد.گذاشته بودم به حساب اینکه فراموش کرده و یا ترجیح داده به دانشگاه تهران نیاید.اما روز بعد بود که به اصل ماجرا پی بردم.باطبی را هنگامی که قصد داشت به دانشگاه تهران بیاید ربوده بودند.کسی هم مسوولیت این ماجرا را قبول نمی کرد.کار به جایی رسیده بود که مرتضوی می گفت باطبی فرار کرده است.در همان روزها بود که باز هم به یک مراسم افطاری دیگر دعوت شدم.این بار مراسم از جنس افطاریهای قبلی نبود که هم مدعوینش فرق می کردند و هم دعوت کنندگان آن.میهمان اصلی،هاشمی شاهرودی بود به همراه جمعی از معاونان قوه قضائیه که قرار بود دیداری دوستانه با جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران که اکثرا از طیف بسیج دانشجویی بودند داشته باشد.ماجرای این دیدار هم این بود که دوستی در حراست دانشگاه،که از زمان انتشار "فردا" به من اظهار لطف می کرد و چه در زمان دستگیری و چه پس از آن پیگیر وضعیت من بود پس از شنیدن فشارهای وارد بر ما در زندان،به همراه معاون فرهنگی دانشگاه به دیدن "ایزدپناه" معاون اجتماعی قوه قضائیه در آن زمان،رفته بود.آنطور که آن دوست حراستی می گفت،ایزدپناه از شنیدن اتفاقات پیش آمده برای دانشجویان در زندان،به شدت متاثر شده و ترتیب این دیدار را داده بود.دیداری که قرار بود متفاوت از دیدارهایی اینچنینی باشد.اکنون این فرصت برای ما هم فراهم شده بود تا در کنار سوالات کلیشه ای جریان های رسمی همچون بسیج دانشجویی و جامعه اسلامی و حتی انجمن اسلامی،حرفهایمان را بزنیم.حرفهایی که شاید در آن روزهای پس از زندان،گفتنشان چندان عاقلانه به نظر نمی رسید.یادم می آید روز مراسم به اتفاق سعید با عجله متنی را تنظیم کردیم و قرار شد من به نمایندگی از دانشجویان دستگیر شده دانشگاه تهران آن را در حضور شاهرودی بخوانم.بعد که اجدادی هم آن متن را دید،چند آیه عربی برای اضافه شدن به متن پیشنهاد کرد که با توجه به قابل فهم تر بودن برای رییس ایرانی-عراقی قوه قضائیه حکومت اسلامی،آنها را هم اضافه کردیم.مراسم در باشگاه دانشجویی دانشگاه تهران برگزار می شد که در آن روز به شدت از سوی تیم امنیتی قوه قضائیه تحت نظر بود.چند لحظه ای از ورود ما نگذشته بود که بالاخره رییس قوه قضائیه به همراه معاونینش وارد شد و در بالای سفره افطاری نشست.سفره هایی که دور تا دور آن را دانشجویان بسیجی و اعضای نهاد رهبری در دانشگاه پر کرده بودند و شاید حضور چند نفری از بچه های انجمن اسلامی -که البته به نسبت ما خودی محسوب می شدند- در کنار تعدادی از بچه های نشریات دانشجویی باعث شده بود خیلی احساس غریبی نکنیم.مراسم غیر رسمی که تمام شد برای قسمت اصلی که مورد نظر ما هم بود به سرسرای باشگاه رفتیم.اینجا بود که تازه فضای کلی مراسم دستمان آمد.نماینده رهبری در دانشگاه تهران،رییس دانشگاه تهران،معاونین و مسوولان رده اول دانشگاه و البته دانشکده،مسوولان قوه قضائیه،اعضای سرشناس بسیج دانشجویی و جامعه اسلامی و ... تمامی صندلیهای ردیف جلو را اشغال کرده بودند.در یکی از ردیفهای عقب نشستیم.فکر می کنم مجری برنامه همان دوست خوب حراستی ام بود.قرار شده بود که ابتدا نمایندگان بسیج و جامعه اسلامی سوال هایشان را بپرسند و بعد نوبت به ما برسد.متنی را که آماده کرده بودیم چند باری خواندم.مصمم بودم که این فرصت را از دست ندهم.اسمم را که صدا زندند تا برای پرسیدن سوالهایم پشت تریبون بروم از جایم بلند شدم.پشت تریبون که قرار گرفتم تازه فهمیدم که در موقعیت دشواری قرار گرفته ام.اینچنین بود که حرفهایم را آغاز کردم.حرفهایی که پس از گذشت چهار سال همچنان تازگی اش را حفظ کرده است.

والذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا

سلام

در چند سال اخیر،حرفها و صحبتهایی از این دست،چه به صورت نامه و بیانیه و چه در مصاحبه ها،فراوان گفته شده است.از این رو چندان امیدی به اینکه به حرفهای اینجانب ترتیب اثری داده بشود،ندارم.اما می گویم تا حداقل بشنوید و کمی در آن تفکر کنید.

آقای شاهرودی!

شما به عنوان قاضی القضات در جمهوری اسلامی که ادعای حکومت علوی در آن می رود،بر جایگاهی نشسته اید که حضرت امیر بر آن تکیه می کرده است.حضرت امیری که زمانی که از او شکایت به محکمه می برند در کنار یهودی می نشیند و به قاضی همچون فردی عادی پاسخ می دهد.مگر نه اینکه حضرت می فرمایند انتقاد از حاکم نه به عنوان یک حق بلکه یک تکلیف می باشد.

آقای شاهرودی!

شما به عنوان رییس قوه قضائیه در مقابل آنچه در آن قوه می گذرد،مسوول هستید.اگر از آنچه در آن قوه می گذرد آگاهید پس باید پاسخگو باشید که «کلکم راع و کلکم مسوول عن رعیته»

آقای شاهرودی!

آیا می دانید که نحوه دستگیری دانشجویان در خرداد ماه امسال،مصداق بارز و کامل آدم ربایی بود.آیا می دانید که ضابطین مسلح قوه قضائیه در خیابان های خلوت و یا حتی در ماشین شخصی دانشجویان،آنان را می ربودند و پس از زدن چشمبند و گاه دستبند و با سرهایی رو به پایین به مکانی نامعلوم می بردند که بعدها معلوم شدبند ۳۲۵ زندان اوین نام دارد؟حتی دانشجویانی که در روزهای پس از دستگیریهای اولیه،برای پیگیری وضعیت دانشجویان دربند به دیدن مقامات دانشگاه می روند،در مقابل در همین ساختمانی که شما اکنون در آن حضور دارید،محاصره و دستگیر شده اند.

اما آقای شاهرودی!

می دانید که بند ۳۲۵ زندان اوین چگونه بندی است؟من برایتان می گویم چرا که بیش از ۵۰ روز را در انفرادی این بند بوده ام.بودند دوستان دیگری که بیش از ۸۰ روز را در آنجا بوده اند.انفرادی ۳۲۵،سلولی است ۱.۵ در ۲ متر.در تمام این پنجاه و چند روز دریغ از یک کتاب و روزنامه،بایکوت کامل خبری،تنها خداست که اینجاست و قرآنی که آرامبخش است و امید دهنده.دو بار خروج روزانه از سلول برای وضو و قضای حاجت که همه اینها در صورتی است که بازجویی نباشد که در روزهای تنهایی از خدا می خواهی که بازجو به سراغت بیاید تا شاید بتوانی از سلول خارج بشوی.

آقای شاهرودی!

آیا می دانید که در تمام مدت بازجویی حتی یک بار هم بازجویت را نمی بینی چرا که هنوز چشمبند بر چشم داری؟در آنجا اصل بر مجرم بودن است.مگر نه اینکه اقرار متهم تنها بر ضد خود سندیت دارد.پس چگونه است که در حکومت عدل علی تنها سند دستگاه قضایی،اعترافات دیگر بازداشت شدگان است.«اقرار العقلا علی انفسهم» و پروسه اعتراف گیری که حتی متهم را به اعتراف دروغ برای ارتباط با جریانهای خارج از کشور مجبور می کنند.متهم اعتراف می کند.انفرادی طولانی مدت می کشد و بعد در فعل انفعالانی آزاد می گردد و البته چه بسا در دادگاهی تبرئه هم می گردد.

آقای شاهرودی!

آیا می دانید که در تمام مدت بازداشت موقت و انفرادی،اسم دانشجویان بازداشتی زندانی در بند ۳۲۵ حتی تا زمان آزادی در لیست زندان اوین وجود نداشت به طوریکه برای خروج از زندان اوین دچار مشکل شده بودیم.

آقای شاهرودی!

نمی پرسم که سرانجام پرونده کوی دانشگاه،قتلهای زنجیره ای،توقیف موقت چند ساله! مطبوعات،بازداشت فعالین سیاسی و عقیدتی به جرم ابراز عقیده،پرونده زهرا کاظمی چه شد.آقای شاهرودی! نمی پرسم که چرا در حالی که مراجع و سازمانهای حقوق بشری داخلی و حتی وکلای زندانیان نمی توانند با زندانیان دیدار کنند،"لیگابو" به نمایندگی از سازمان ملل از زندانها دیدن می کند.

آقای شاهرودی!

تنها یک سوال دارم!چه تضمینی وجود دارد که خود من دقایقی دیگر در هنگام خروج از اینجا،به سرنوشت احمد باطبی که در دوران مرخصی اش از زندان،ربوده شده است دچار نگردم؟

پی نوشت۱)چند روز قبل که مشغول وارسی دستنوشته های قدیمی ام بودم،به طور اتفاقی به این متن برخوردم.همزمانی این اتفاق با خبر دستور آزادی سه دانشجوی دربند پلی تکنیکی از سوی رییس قوه قضائیه که با بی تفاوتی دادستان تهران و تیم امنیتی مسوول پرونده همراه شد،باعث گردید که متن فوق را بعد از گذشت چهار سال در اینجا بگذارم.چه چند روز پس از آن دیدار،رییس قوه قضائیه بخشنامه حقوق شهروندی را صادر کرد که علی رغم تبدیل به قانون شدن آن از سوی مجلس ششم،همچنان مورد بی توجهی قرار می گیرد.در واقع هاشمی شاهرودی بر راس دستگاهی قرار گرفته است که بخش مهمی از آن از جای دیگری دستور می گیرد.ماجرای استعفاهای چندین باره رییس قوه قضائیه حکومت اسلامی نیز از همینجا ناشی می شود.

پی نوشت۲)هفته گذشته مهندس بهاالدین ادب،پس از چند سال مبارزه با بیماری سرطان،سرانجام از این دنیا رفت تا بیش از این شاهد مرگ آزادی در سرزمینش نباشد.روح آن آزادمرد شاد! 

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

او یک بسیجی واقعی بود..

Tue 10 Jul 2007-6:51 PM -امیرحسین اعتمادی

همانطور که قبلا در همین وبلاگ نوشتم،برای من که تنها چند ماهی بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ وارد دانشگاه تهران شدم،این روزها همیشه حال و هوای دیگری داشته است.تا چند سال قبل که سرم خیلی بیشتر از این سالها بوی قرمه سبزی می داد،همیشه سعی می کردم به نحوی خودم را به شلوغیها برسانم.آن هم نه برای شعار دادن و برانداختن حکومت،که حضور در بطن اعتراضات را مسوولیتی می دانستم که از همان اولین روز ورود به دانشکده فنی به من محول شده بود.مسوولیتی که با دستگیری سال ۸۲ ناگهان از دوش من برداشته شد.دیگر ۱۸ تیر متعلق به من نبود.متعلق به دانشجویان دیگر نیز نبود.همانطور که امروز ۱۸ تیر صاحبان دیگری دارد!!

۱۸ تیرماه ۱۳۸۰

دومین سالگرد ۱۸ تیر بود.سالن شهید نوروزی کوی دانشگاه،جای سوزن انداختن نبود.در کوی نمایشگاهی از عکس های آن سال برگزار شده بود.با وجود اینکه وزارت کشور دولت خاتمی،با برگزاری تجمع در مقابل دانشگاه مخالفت کرده بود،هنوز دانشجویان انجمنی آنقدر نفوذ و قدرت داشتند که بتوانند در داخل کوی دانشگاه سالگرد باشکوهی برگزار کنند.چند هزار نفری در کوی بودند.آن هم درحالی بود که تنها معدود دانشجویانی بودند که هنوز امتحان داشتند و باید در کوی می ماندند.با این وجود بیشتر حاضرین از بیرون کوی آمده بودند.از دانشگاههای دیگر.می شد این را از ظاهرشان فهمید.رضا حجتی هنوز در انجمن برو و بیایی داشت.یکی از بازماندگان دفتر تحکیم وحدت از سال ۷۸.پر شور سخنرانی می کرد.در آن روزها فضای سیاسی رو به بسته شدن بود.روزنامه ها که یکی بعد از دیگری تعطیل می شدند.چند نفری از مطبوعاتی ها همچنان در زندان بودند و البته جریان پرونده نوارسازان هم تازه بود.مراسم انجمن رو به پایان بود.کوی در محاصره امنیتی ها بود.بیرون از کوی عده ای در رفت و آمد بودند.خیلی هایشان دانشجو نبودند.گروهی از دانشجویان هم بودند که منتظر پایان مراسم داخل کوی بودند تا بتوانند مراسم را به خیابان بکشانند.صحبت از حرکت به سوی میدان انقلاب بود.می گفتند جمعیت در آنجا هر لحظه در حال بیشتر شدن است.بالاخره مراسم انجمن تمام  شد.مجری برنامه از دانشجویان می خواست که از خروج دسته جمعی خودداری کنند.به آنها گفته شده بود که هرگونه راه پیمایی در بیرون از کوی ممنوع است و با آن برخورد می شود.با ابن وجود جمعی حدوداً ۱۰۰ نفره در حال شکل دادن یک راه پیمایی بودند.آنها یار دبستانی می خواندند.تصمیم گرفتم به تنهایی به سمت انقلاب حرکت کنم.نمی توانستم به این فکر کنم که آنجا نباشم.تصمیم راه پیمایان عوض شده بود.آنها سوار اتوبوس ها می شدند.می خواستند زودتر به انقلاب برسند.چند اتوبوسی را پر کردند.از عابرین می خواستند که به انقلاب بیایند.بالاخره من هم سوار یکی از اتوبوسها شدم.تقریبا همه افرادی که داخل اتوبوس بودند در التهاب رسیدن به انقلاب بودند.آشنایی را در بین آنها ندیدم.شاید هم خیلی سعی نکردم دنبال چهره ای آشنا بگردم.ترافیک کم کم سنگین می شد.از بعد از چهارراه فاطمی چهره خیابان امیرآباد عوض شده بود.جهت حرکت پیاده ها در خلاف جهت ما بود.به نظر می رسید همه دارند برمی گردند.تعداد ماشین های سبزرنگ پلیس زیاد شده بود.بالاخره به بولوار کشاورز رسیدیم.راننده اتوبوس می خواست به سمت راست برود.می گفت پایین تر از چهارراه را بسته اند.با اصرار مسافران،مسیرش را عوض کرد.حالا ما داشتیم به سوی میدان انقلاب می رفتیم.از اینجا به بعد تقریبا همه مغازه ها تعطیل بودند.حرکت اتوبوس هم لاک پشتی شده بود.معلوم بود آن جلو خبرهایی است.طرفهای خیابان نصرت بود که بعد از توقف چند دقیقه ای اتوبوس،همه پیاده شدند.از همانجا می شد جمعیت زیادی را در شمال میدان انقلاب دید.صداهای مبهمی هم به گوش می رسید.به تنهایی به سمت آنها راه افتادم.سرعت قدم هایم را بیشتر کرده بودم.می خواستم زودتر خودم را به میان آن جمعیت برسانم.به مقابل بانک ملی امیرآباد رسیده بودم.دیگر می توانستم شعارها را به صورت واضح بشنوم.خیلی تند بودند.چند بار شعار "مرگ بر دیکتاتور" تکرار شد.هربار بلندتر از قبل.ناگهان یکی از میان جمعیت،شخص اول حکومت را مورد هدف قرار داد.همین کافی بود تا نیروهای پلیس ضد شورش و لباس شخصی ها که تا آن لحظه در ایجاد درگیری با معترضین دچار تردید بودند،به سوی آنها حمله ور شوند.جمعیت زیادی به سمت بالا در حال دویدن بودند.بیشتر جوان بودند و احتمالا زیر ۲۰ سال.هرچند در میان آنها افراد مسن و مخصوصا خانم ها هم دیده می شدند.حدس می زدم این حمله به جمعیت برای متفرق کردن آنها باشد.با توجه به فاصله ای که تا میدان انقلاب داشتم بعید می دانستم حمله کنندگان تا آنجا خود را برسانند.اما مثل اینکه اشتباه فکر می کردم.آنها در تعقیب جمعیت شعار دهنده،مصمم تر از این حرفها بودند.دستشان به هر که می رسید با باتوم لت و پارش می کردند.حالا دیگر صدای تیراندازی هم شنیده می شد.اینها را که دیدم به سمت اولین کوچه ای که در نزدیکی ام بود دویدم.چند نفر دیگر هم دنبالم آمدند...


ادامه مطلب

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزی که مثبت شدیم!

Fri 15 Jun 2007-11:52 PM -امیرحسین اعتمادی

۲۵ خرداد سال ۸۲ یعنی دقیقا چهار سال قبل،به همراه سعید قاسمی نژاد و محمد اجدادی،در هنگام خروج از دانشگاه تهران دستگیر و یا بهتر بگویم ربوده شدیم.دستگیری که بخشی از عملیات گسترده   نیروهای امنیتی وابسته به اطلاعات موازی در آن زمان،درپی اعتراضات دانشجویی در دانشگاه تهران به حساب می آمد و همزمان دهها تن دیگر از جمله دکتر محسن سازگارا،تقی رحمانی،رضا علیجانی،هدی صابر،مهدی امینی زاده،امین بزرگیان و... را نیز شامل می شد و سرآغازی بود بر دستگیری سران دفتر تحکیم وحدت و انجمن های دانشجویی به دنبال گسترش اعتراضها در بسیاری از دانشگاههای کشور در روزهای پس از آن.آنچه در زیر می آید بخشی از خاطرات آن روزهاست که در همان روزهای آغازین پس از آزادی از زندان به نگارش در آمده است و هنوز حال و هوای روزهای انفرادی را با خود به همراه دارد.روزهایی که اکنون پس از گذشت چهار سال دوستان پلی تکنیکی مان در حال گذران آن هستند.

مقدمه:

نوشتن از روزهایی که متفاوت از تمام دوران زندگی ام گذشت کمی سخت به نظر می رسد.تحمل ۵۳ روز زندان که ۵۰ روزش در انفرادی بود،به قدری برایم سخت بود که اکنون که ۱۱ روز از آزادی ام گذشته است هنوز توان نوشتن را در خود نمی بینم.اما می نویسم تا آنچه در این مدت در ذهن من ثبت شده از آن پاک نگردد و خاطرات روزهای انفرادی را بر روی کاغذ می آورم شاید در آینده ای نه چندان دور،امکان انتشار آن برایم فراهم گردد.هرچند این امر مستلزم خارج شدن از فضای خفقان کنونی است که سبب شده زمان انتشار این خاطرات نزدیک نباشد.با این مقدمه خاطرات روزهای انفرادی را آغاز می کنم.

یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۲

ساعت حدود ۱۰ صبح بود که با ارس از کوی دانشگاه خارج شدیم و به سمت دانشگاه تهران در انقلاب حرکت کردیم.شنبه شب بیشتر از سه شنبه و پنج شنبه شب که باز در کوی بودم،شلوغ کاری کرده بودم.حضور نیروی انتظامی در ساختمانهای کوی از یک طرف و حمله به خوابگاههای چمران و طرشت(دانشگاه علامه) از طرف دیگر در کنار شلوغیهای آن چند شب که در سطح تهران زیاد شده بود،حسابی داغم کرده بود.می توانم بگویم که جزء چند نفری بودم که تجمع شنبه شب در کوی دانشگاه علیه حضور نیروهای انتظامی در خوابگاه را راه انداخته بودند.همان شب بود که آن دست نوشته را در دست بچه ها دیده بودم که در آن از من به عنوان یکی از عوامل اغتشاش و ناآرامی نام برده شده بود.اصلا فکرش را هم نمی کردم.بیشتر به یک شوخی شباهت داشت.اسم چند نفر دیگر هم بود که اصلا در این خط ها نبودند.اما همین کافی بود تا کمی با احتیاط عمل کنم.آرام تر شده بودم و دیگر از آن اعتراضهای اولیه خبری نبود.به همراه ارس به اتاق برگشتیم و بعد از ۴-۵ ساعت خواب به سمت دانشگاه رفتیم.جایی که قرار بود سرنوشت امتحانها در همان روز معلوم بشود.با توجه به اتفاقهای چند شب قبل و حمله خونین به خوابگاه چمران،احتمال به تعویق افتادن امتحانها زیاد بود.هنوز نیم ساعتی از حضور من در دانشگاه نگذشته بود که اجدادی را دیدم که سراسیمه به طرف من می آید.


ادامه مطلب

لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin